6 ماهگی درسا خانوم و تولد مامانی
اول خرداد تولد 6ماهگی درسا نانازی بود

و تولد 46 سالگی مادر عزیزم،مامانی تولدت مبارک ایشالا صد سال زنده باشی و سایه ات بالای سر من و دخترم باشه ..

نزدیکای ظهر بود بابا احمد اومد دنبالمون رفتیم کیک بگیریم اما کیک نداشتن
رفتیم خونه مامانی و تولدش را تبریک گفتیم عصر هم بابایی کیک گرفت و اومد اونجا شام خونه مامانی بودیم اول برای شما تولد گرفتیم چند تایی عکس گرفتیم اما شما چون نتونسته بودی خوب بخوابی خیلی بداخلاق بودی و اصلا همکاری نکردی به جای شما دایی که عاشق تولده با اینکه تولدش نبود کلی همکاری کرد و برای خودش تبلد تبلد خوند
پیشرفت هایی که تو پنج ماهگی داشتی :
سرعت غلتیدنت خیلی زیاد شده و دیگه بالشت یا هرچیز دیگه ای که کنارت باشه نمی تونه جلوی غلتیدن شما را بگیره ...
برای سینه خیز رفتن خیلی تلاش می کنی اکثرا دور خودت می چرخی یا دنده عقب میری و خیلی کند گاهی اوقات به سمت جلو ولی هنوز موفق نشدی خیلی راحت به چیزی که میخوای برسی و منم فعلا دارم از این آرامش استفاده می کنم و هنوز وسایل اضافی خونه را جمع نکردم
چند روزه به شدت بهانه گیر شدی ،اسهالت خوب نشده و اشتهات هم خیلی کم شده هر دو ساعت یکبار 60 تا شیر بیشتر نمیخوری درحالی که قبلا 120 تا میخوردی 
با ورودت به شش ماهگی شیرت را عوض کردیم و الآن ببلاک2 میخوری...
به نظر من شیرینیش کمتر شده و بی مزه تر از قبلی هستش
شما هم بار اول که خوردیش زیاد خوشت نیومد..
اما باید عادت کنی نانازی جون آخه این انرژیش بیشتر از بقیه است..
قطره آهن را هم شروع کردم آخه وزنت دو برابر وزن تولدت شده
وقتی خوابت میاد خیلی بهانه می گیری چشمات و بی نیت را انقدر می مالی که قرمز میشه بعدشم کلی گریه می کنی هرکاری هم می کنم خوابت نمی بره گاهی یک ساعت طول می کشه خوابت ببره روی پام می خوابونمت،توی تابت می خوابی،راه میریم،شیرمیدم اما هیچ کدوم فایده ای نداره باز بهانه می گیری گفتم شاید میخوای دندون در بیاری و اسهالتم به خاطر دندونه اما هرچی دست می کشم روی لثه هات هیچ زبری احساس نمی کنم
دیشب بابایی می خوابوندت کلی برات آهنگ گذاشت و باهات بازی کرد اما شما باز گریه می کردی و بهانه می گرفتی بابایی خسته و بی حوصله می گفت: به من پیشنهاد بده چیکارش کنم تا بخوابه آخرشم بی خیال شدیم و رفتیم خونه باباعزیز تا روزش را تبریک بگیم اونجا هم شما انقدر بداخلاق بودی که یک کوچولو هم براشون نخندیدی و همه اش غر زدی ...
یه جوری گریه می کنی که انگاری یه جایی از بدنت خیلی شدید درد گرفته اما تا میام پیشت و بغلت می کنم یا بازی می کنم باهات آروم میشی نمیدونم این بهانه گیری هات برای چیه تو سالم باشی همه سختی های دنیا را به جون می خرم عزیزم

به شدت عاشق کندن بینی و مو شدی تا دستت به صورت من یا بابا برسه بینی مون را چنگ می اندازی گاهی هم با دستای کوچولوت کلی با موهای من و بابا بازی می کنی وقتی هم خسته میشی می کنیشون..
به موهای خودتم علاقه داری و همین یه ذره مویی را هم که داری مدام درحال کندنشونی
کلا دختر خوش خنده ای هستی هروقت می ریم بیرون برای غریبه ها می خندی انقدر که عاشقت می شن و وسط خیابون مشغول بازی کردن باهات میشن...

مشغول بازی با پاهات

بذار ببینم این چیه؟

نمیخوام ازم عکس بگیرید

دایی چقدر شکلک درمیاری؟

بابایی دستت درد نکنه خیلی خوشمزه است

یه عکس دو نفره از کوچولوهای شیطون

شما همه اش میخوای گوشهای دایی را بگیری اونم عصبانی میشه و شکایت میکنه که چرا تو را بغل نمی کنیم اینجا هم باز شما و دایی باهم درگیر شدین

دخملک ناناز من درحال بهانه گیری و گریه

باز خوبه پاهات سرگرمت می کنن

فندقی تولدت مبارک

گاهی وقتا دستات را اینطوری میذاری و خودت را هل میدی جلو 

اینم یه عکس سه نفره که به زور گرفته شد و مامانی راضی نمیشد عکسش را بذارم اینترنت 
اینجا باز شما گوشهای دایی را گرفتی و اونم ناراحت دستش را به گوشهاش گرفته
دایی یک ساعتی برای خودش تولد گرفت و هی شمعها را فوت کرد تا مامانی هم تمام مدت مشغول اماده کردن وسایل شام بود بعدشم که اومد شمعها دیگه روشن نمی شدن و کج و کوله شده بودن
اما تو شش ماهگی یه اتفاق بد برات افتاد و حسابی دل مامان را کباب کرد خدا کنه دیگه هیچ وقت برات ازین اتفاقها نیفته،درسته که میگن بچه تا زمین نخوره بزرگ نمیشه اما شما دخملی،حساسی 

شام را خورده نخورده بلند شدیم و کیک را آوردیم و چند تا عکس البته به زور از مامانی و شما و دایی انداختیم و انقدر شما غر زدی تند تند حاضر شدم و برگشتیم خونه ،اینجا هم که اومدیم با وجودی که چشمات داشت بسته میشد و کلی خوابت میومد به زور خوابوندیمت انقدر تو ننو تکونت دادم که خسته شدم به محض اینکه دراز کشیدم دیدم ای واااااااای پاهات آویزون شده سریع بلند شدم بیارمت بالا تا نیفتی اما متاسفانه دیر رسیدم و شما درحالی که خواب بودی از ننو افتادی پایین و با اینکه فاصله ات از زمین خیلی کم بود اما سرت خورد زمین و دردت گرفت کلی گریه کردی و من راه می بردمت و شیر میدادم بهت مدام هم صلوات می فرستادم که چیزیت نشده باشه


6 ماهگی درسا خانوم و تولد مامانی
