درسا جاندرسا جان، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

دُرسا دُردونه مامان و بابا

بابایی روزت مبارک

1392/3/6 10:38
نویسنده : مامان آرزو
658 بازدید
اشتراک گذاری

عزیزم اولین سال پدر شدنت را بهت تبریک میگم و مطمئنم همین طور که برای من همسر بی نظیری بودی برای دخترت هم پدر بی نظیری میشی ..

روز شنبه تصمیم گرفتم به مناسبت روز مرد برای بابایی کیک و ژله درست کنم ...قلب

ماشالا شما هم تو همه کاری کمکم کردی مدام غر میزدی و میخواستی بغلم باشی از صدای همزن هم می ترسیدی بغض کرده بودی و نگاهم می کردی ،منم که چاره ای نداشتم گذاشتم روشن باشه تا برات عادی بشه 

نمیدونم چرا انقدر بهانه گیر شدی محاله یک لحظه زمین بخوابی مدام باید پیشم باشی و باهات بازی کنم وقتی ام خوابت بگیره که انقدر گریه می کنی تا صورتت قرمز میشه و گاهی هم نفست یه کوچولو می گیرهنگران فکر کنم داری دندون در میاری نانازی

ای واااااای من که هنوز طراحی جشن دندونیت را تموم نکردم کهتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

می گفتم دیروز باهم کیک درست کردیم ،به هرچی که دست میزدم شما هم میخواستی بگیریش و دست و پا میزدیkiss.gifبعدشم ژله درست کردیم یه ماهی قرمز خوشجل که دیشب بعد از اینکه خوردیمش یادم افتاد که ازش عکس نگرفتمقهقهه

بعدم تند تند با مقوا کروات درست کردم و روش روزت مبارک نوشتم و مثل ریسه درست کردم و چسبوندم به در ورودی

خلاصه دیروز برنامه ای داشتیم با تو آخرشم شب انقدر گریه کردی تا خوابت برد ....

 اینم یه عکس از کیکی که درست کردم..

پدرم:ای نام زیبایت همیشه اعتبارم.. خدمت به تو در همه حال هست افتخارم..

پدر جان باش و با بودنت باعث بودن من باش...

پدر عزیزم روزت مبارک.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (12)

یکی که از شما متنفره
6 خرداد 92 14:39
اسم وبلاگ رو میذاشتین "درسا کوچولو" بهتر نبود؟
اصن حس خلاقیت توی شما فوران میکنه...

"مادرانه های من برای دخترم"....

اسمشون رو هم خودتون از رو وبلاگ مامان اویسا تایپ کردین یا زحمت کشیدین کپی پیست کردین؟

واقعان براتون متاسفم...

مامان پاتمه خیلی بزرگواره که شما رو در حدی دونسته که تولینکاش بزاره...


شاید بهتره از روی وبلاگ اویسا کوچولو کپی کنی به جای اویسا بنویسی درسا


فقط اینو بدون مامان گنده که ادم با تقلید به هیچ جایی نمیرسه

شما که از رابطه بین من و مامان پاتمه خبر ندارین چرا کاسه داغ تر از آش شدین و فضولی می کنین.
من برای شما متاسفم که انقدر دلتون سیاهه که بااینکه من را نمیشناسین ازم متنفر هستین .
مامان پاتمه انقدر بزرگوار هست که کل وبلاگهایی را که دارم لینک کرده نه فقط وبلاگ دخترم را.
ادم با تقلید از کارهای خوب دیگران اگه بد هم باشه به مرور آدم خوبی میشه شما هم اگه یکم از خوبیهای دیگران کپی می کردی انقدر بدجنس نمیشدی که از منی که هیچ بدی بهت نکردم متنفر بشی،چطور می تونی انقدر راحت کسی را از خودت برنجونی نتونستم راحت از کنار نظرت بگذرم خیلی ناراحتم کردی امیدوارم خدا جواب این کار بی دلیلت را بده تا درس عبرتی بشه برات.
مامان پرنیان
6 خرداد 92 16:41
سلام مامان درسا کوچولو ماشالله چقدر باسلیقه ای . من که امسال با این شکم گنده نتونستم واسه شوهرم کاری کنم انشالله سال دیگه البته اگه پرنیان هم نخواد مثل درسا از اون بازیا برام در بیاره خوشحالم که پرنیان نیومده دوستی مثل درسا پیدا کرد
خاله هانیه
6 خرداد 92 18:10
الهی من فدات بشم جیگر خاله که انقدر به مامانت کمک کردی روز بابایی هم مبارک
mAhyA
7 خرداد 92 0:14
مامان درسا جون خیلی ناراحت شدم با خوندن این نظر...
ببین نی نی وبلاگ آی پی ها رو نمایش میده برو ببین آی پیش چیه شاید یکی از خوانندگانت باشه و الان با یه اسم دیگه اومده کلا پیگیر شو و آی پیشو به نی نی وبلاگ بده تا شکایت کنن ازش...

نی نی وبلاگ جای عشق مادر و فرزندی و روابط دوستانس کسی حق نداره اسم تنفر از کسیو بیاره اونم یه مادر باور کن کلی اعصابم ریخت به هم

ببخشید عزیزم نمیخواستم ناراحتت کنم..
آی پی شو برداشتم عزیزم برای اینکه بفهمم کیه نظراتمم چک کردم اما مثل هیچ کدوم از آی پی هانبود فکر می کنم بعد از اینکه تو وبلاگ آوش نظر گذاشتم اومده وبم .
انقدر مهم نیست که بخوام شکایت کنم بالاخره جواب کارش را می بینه !!!
خاله سنا
7 خرداد 92 10:09
سلام ناناس خانوووومی سلام مامانش دلم براتون تنگ شده بود خانمی بیا وبم که به نظرتو نیاز دارم
آفتاب
7 خرداد 92 11:27
توروخدا ناراحت نباش دلم میگیره تو خودتو اعصبانی نکن بخدا بسپار عزیییزم باشه؟


دیروز ناراحت بودم الان خوبم نگران نباش.
آفتاب
7 خرداد 92 11:30
سلام نظرام نمیرسه؟


عزیزم میرسه تا من تایید نکنم نمایش داده نمیشه
آفتاب
7 خرداد 92 11:31
فردا امتحان سخت درام توروخدا سر نماز واسم دعا کن خیلی سخته


ایشالا موفق میشی نگران نباش
مامان پاتمه
7 خرداد 92 14:42
سلام روز بابایی مهربونتون مبارک وای چقدر خوب که بالاخره ما هم شما رو دیدیم و هم آقای پدر رو به اون کامنت اهمیت نده تو رو خدا! خیلی ناراحت شدم جواب کامنتت رو توی وبلاگ آوش نوشتم امیدوارم از من ناراحت نباشی
سارا
7 خرداد 92 18:29
شماخیلی باسلیقه این من اینوبه محض ورودبرای اولین باربه وب فهمیدم
سارا
7 خرداد 92 18:33
واقعایه ادم بایدچه قدبی شعورباشه مامان درساشماخیلی بزرگوارین خودتونوناراحت نکنین ایشالله اون دنیاجلوچشمای شماتیکه تیکه بشهه تابفهمه نبایدباحرفای بی عقلیش دل یه مادرروبشکونه من که جای شمابودم واقعاعصبانی میشدمحالم ازهمچین ادمایی بهم میخوره
به هرحال این جورادمالیاقت ندارن امیدوارم خودتون ناراحت نشده باشید

مرسی عزیزم اما انقدر عذاب برای ناراحتی زیاده هااا
دیروز ناراحت شدم اما امروز دیگه یادم رفت اصلا مهم نیست.
....
9 خرداد 92 12:01
واقعا ببخشید من نمیخاستم شما رو ناراحت کنم..باور کنید من خودم هم اون موقع که جواب شما رو خوندم خیلی گریه کردم..
من اون موقع خیلی اعصابم خورد بود چون من دیدم که دقیقا از روی اون وبلاگ کپی کرده بودین ولی ارزشش رو نداشت که شما رو ناراحت کنم..میدونم ناراحت شدین ولی باور کنید من هم خیلی نا راحت شدم و خیلی اشک ریختم...لطفا من رو ببخشید..این اخرین نظر منه و من دیگه اینجا نمیام... خواهش میکنم بقیه دیگه درباره ی من نظر ندن...انتظار ندارم من رو ببخشین...فقط خاستم بدونین که من هم خیلی ناراحت شدم..میدونید خوب من شرایطم با شما فرق داره.. شما خدا رو شکر سالمین...من هم یه زمانی داشجوی پزشکی دانشگاه تهران بودم اون موقع سالم بودم ..و فکر می کردم خیلی خوشبختم...بورسیه شده بودم داشتم مدارکم رو ترجمه می ردم...که یه دفعه....

چند ماهه که سرطان گرفتم ..بعد از شیمی در مانی یا خوردن قرص هام خیلی بهم میریزم...نمی دونم چطوری معذرت خواهی کنم....چند روزه فهمیدم که روزای اخرمه...از اونروز که جواب شما رو خوندم روز و شب دارم گریه میکنم..حتی همین حالا که این نظر رو میفرستم...گریه کردن برام خیلی بده اما دست خودم نیس...نمیدونم چرا اینطوری شدم...نمیخاستم ناراحتتون کنم...به هر حال مطمئن باشین که من دیگه اینجا پیدام نمیشه..قدر خودتون و درسا کوچولو تونو بدونید و از تک تک لحظه هاتون استفاده کنید...
قربان شما:
کسی که شما ازش متنفر شدید....

بدرود

سلام عزیزم اول درمورد همین خط آخر بگم من اصلا ازت متنفر نشدم ناراحت شدم و جوابتم تند دادم اما من حتی از ادمایی که مدام اذیتم می کنن هم متنفر نمیشم تنفر دل را سیاه می کنه بعد از خوندن نظرت دلم خیلی گرفت حتما انقدر حالت بد بوده که نتونستی خودت را کنترل کنی و هرچی بوده سر من خالی کردی فراموش می کنم که ناراحتم کردی توهم اگه دوست داشتی بازم بیا وبلاگ دخترم خوشحال میشم بازم برام نظر بذاری ایشالا که حالت خوب میشه و شفا می گیری هیچ وقت امیدت را از دست نده.
کسی که از این به بعد برای سلامتیت دعا می کنه.