150 روزگیت مبارک نانازیه من
سلام دختر نانازم
الهی مامان فدای شما بشه که انقدر شیطونی شدی قند عسلم
عزیز دلم 150 روزگیت مبارک باشه ایشالا 150 سالگیت را تبریک بگم عزیز دلم

سه شنبه هفته قبل
(شیطونک شما وقت نمیذاری برام تا بتونم به موقع آپ کنم)
دیدم یکم تب کردی سریع آماده شدم و رفتیم خونه مامانی..
به پیشنهاد مامانی بهت قطره استامینوفن دادم...
دخترک مظلوم من اون روز اذیت نکردی و فقط شیرمامان را میخوردی،هرباری هم که شیرت میدادم انقدر دهنت داغ بود که جیگرم کباب میشد..
خیلی غصه میخوردم مامانی بهم گفت حالا می فهمی وقتی بچه آدم تب می کنه چقدر عذاب می کشه!!!
منم گفتم: آخه وقتی شیرش میدم دهنش سینه ام را نه قلبم را می سوزونه
دایی هم همه اش میخواست بغلت کنه انگار شما عروسکی


یکمی هم خونه مامانی اذیت شدی آخه شما خیلی به سرو صدا حساسی و خوابت سبکه وقتی می خوابی من هیچ صدایی تولید نمی کنم
(انگار که کارخونه صدا سازی دارم)
منظورم این بود که کارهایی که سروصدا داره انجام نمیدم تا مبادا شما بیدار بشی
خونه مامانی تا تو خوابت می برد ودایی میدید که زیادی تو بغل منی حسادت می کرد و بهم می گفت مامان بیا(دایی به همه زنها میگه مامان)،وقتی هم که من می گفتم باشه و نمیرفتم باهاش بازی کنم بدتر می کرد انقدر کلمه مامان را تکرار می کرد تا تو بیدار میشدی و دیگه شیرنمی خوردی
وقتی ام که بیدار میشدی باز من نمی رفتم بازی اما نمیدونم چرا دیگه براش مهم نبود انگار هدفش فقط بیدار کردن شما بوده 

عصر بابایی اومد و باهم رفتیم خونه قرار شد فردا نوبت دکتر بگیریم و ببریمت پیش دکتر گرچه می دونستیم که برای نی نی های زیرشش ماه داروی خاصی نمیدن اما خواستیم خیالمون از بابت عفونت گوش و گلوت راحت بشه
چهارشنبه صبح بابایی برای ساعت هفت بعدازظهر برات نوبت گرفت
داشتم تو کمدت دنبال لباسی که خیلی گرم نباشه و یه کلاه نسبتا نازک داشته باشه تا هم شما گرمت نشه و هم اینکه اگر یه وقت باد اومد به سرت نخوره و مریضیت بدتر بشه می گشتم که چشمم خورد به لباسی که عمه جون برای جشن سیسمونیت آورده بود ...

آماده برای رفتن به مطب دکتر
تو مطب دکتر که شما دخمل خوبی بودی و مثل نی نی های دیگه گریه نکردی وقتی هم رفتیم اتاق دکتر براش می خندیدی !!
شما را روی تختی که تو اتاق بود خوابوندیم...
دکتر وزنت کرد و قدت را اندازه گرفت....
دکتر هم مثل خانومی که تو بهداشت بود گفت شما 67 سانتی...
اما هرچی به بابا میگم که دخترکم 67 سانته میگه نــــــــــــــه اشتباه می کنن
فدای دخترکِ 67 سانتیم بشم من
بعد میخواست وزنت کنه ، برگشت سمت من تا کلاهت را بگیره بذاره زیر سرت اذیت نشی بابایی هم حواسش رفت پیش ما یک لحظه از دختر شیطونش غافل شد..
خدا خیلی رحم کرد،شما چرخیدی و اگه بابایی به موقع نگرفته بودت ...
خدایا شکرت که دخترم را از بلا حفظ کردی

فدای چشمات بشم نانازی

گوگوروی من(همون کوچولوی من)

عاشق ِ این عکست شدم عزیزم خیلی نازی

همیشه داری دستاتو میخوری 

داشتم ازت عکس می گرفتم که شما اومدی سمت دوربین و عکست این شکلی شد بعد از دیدن عکست کلی با بابایی خندیدیم 
پنجشنبه کلا بهانه می گرفتی و همه اش گریه می کردی فکر کنم به خاطر بی حالی و مریضیت بود نفسم، ایشالا دیگه مریضیت را نبینم ناناس ِ خوشجلم
معمولا ساعت 9صبح بعد از خوردن شیرت بیدار میشی و بادگلو می زنی گاهی می خوابی و بعضی وقتا هم که شیطنتت گُل می کنه آواز می خونی تا یکی باهات بازی کنه اما مثل همیشه چون شب تا صبح مشغول شیردادن به شما بودم و همه اش چُرت می زدم کلی خوابم میاد و پشتم را بهت می کنم و میخوابم
البته بیدارم خانوم خوشگله فقط این ترفندیه که شما بعد یکم آواز خوندن باز می خوابی و منم کلی حال می کنم....
یه وقتایی خیلی بهم حال میدی و میذاری تا 12 بخوابم اما یه وقتا هم زودی گرسنه ات میشه و یک ساعت بعد بیدار میشی
دیروز مثل همیشه بیدار شدی خیلی خسته بودم وقتایی که بابا خونه باشه صبح زحمت شیرخشک دادن به خانومی و دوباره خوابوندش میفته گردن ایشون
دستت درد نکنه همسر نازم که روزهای تعطیلتم با من قسمت می کنی و میگذاری منم تعطیل باشم
از اونجا که شما بی حال بودی و بهانه گیر بعد از خوردن شیرت اصلا نخوابیدی بابایی هم خسته شده بود و خوابیده بود و شما هم مشغول غر زدن بودی تا اینکه بعد از نیم ساعت که یکسره غر زدی و نگذاشتی استراحت کنیم
بالاخره بی خیال خواب شدم و اومدم تا باهات بازی کنم..
تو هم کلی ذوق کرده بودی و برام می خندیدی 
عزیزم...
آخه به تو دخمل کوچولوی 150 روزه چطوری بفهمونم که سرم درد می کنه و باید استراحت کنم
کلی باهم بازی کردیم بعدشم صبحانه درست کردیم تا بابایی مهربون بخوره و بره دانشگاه، بعدش دیگه شما لطف کردین و چشمای خوشگلتون را برای نیم ساعت بستید بعدشم بابایی برگشت و گفت ترافیک بوده سنگین!!! اونم بزرگراه رو دور زده و برگشته
میگم آخه این چه کاریه ؟ اگه افسر بود ماشینت را یکماه برات می خوابوند حالت جا بیاد
میگه چیکار می کردم دو ساعت منتظر می موندم تا به دور برگردون می رسیدم؟
بعدشم هندونه خوردیم و شما نگاهمون می کردی و بابا اصراااااااار( تکرار حرف آ نشانه اصرار زیاده
) می کرد که یکم آب هندونه به شما بدیم ،اما من به شدت مخالفت کردم و گفتم هنوز زوده و معده ات اذیت میشه درضمت هندونه نفاخ هستش و سرد و ممکنه سردیت کنه،دکتر شدم دیگه
از بعد از عید که بردمت حمام و دیگه گریه نکردی خودم می برمت حمام دیروزم باهم رفتیم حمام و من کلی باهات بازی کردم بعدشم گذاشتمت تو لگن ِ پُر از آب و تو هیچی نمی گفتی حتی دستت را هم تکون نمیدادی گفتم نکنه دخملک می ترسه و هیچی نمیگه
لگن کوچولویی که باهاش روی تن ِ نازت آب می ریختم را برداشتمُ گذاشتم جلوی دستت دیدم نه دخملکم شجاعه
سریع دستت را آوردی سمتش تابگیریش!!!
نمیدونم چرا انقدر ازش خوشت میادو هروقت میام آب بریزم رو تنت نگاهش می کنی یا وقتایی که میخوام آب بریزم روی سرت برمی گردی و مسیر حرکت لگن را دنبال می کنی
بعدشم مجبور میشم محکم بغلت کنم و سرت را بگیرم تا شما تکون نخوری و آب بره توی گوشِت
تو حمام هیچی نگفتی فقط نگاه می کردی اما بعدش که رفتی بیرون شروع کردی بابایی را اذیت کردن تا اینکه وقتی من از حمام اومدم دیدم بابای بیچاره خسته شده و شمارا تو بغلش گرفته و نشسته شما هم داری گریه می کنی
الهی فدای اشکات بشم گریه نکن دخترکم ....
اینو گفتم و بعدش بغلت کردم و باهات بازی کردم شما هم آروم شدی....
بعدشم لباسهات را عوض کردیم و رفتیم خونه مامانی...

تو بغل بابایی درحال خوردن خرگوشت...

اونجاهم دایی مریض بود و هی جیغ می کشید شما هم می ترسیدی و گریه می کردی
یکمی هم دایی باهات بازی کرد و شما کلی براش ذوق کردی...
نشسته بود روبروت، توهم عادت داری تا پات به چیزی گیرمی کنه بهش ضربه می زنی اونم فکر می کرد داری باهاش بازی می کنی هی با پاهاش بهت ضربه میزد منم این وسط نگران بودم که نکنه پاهای خانومی از ضربه های دایی درد بگیره
وقتی دایی باهات حرف می زنی خیلی خوشت میاد، اون فسقلی هم خیلی شیرین و بلا شده...
بهش می گیم درسا بهت چی میگه؟
میگه: دایی
تو بهش چی میگی؟
میگه: جونم
وقتی گریه می کنه بهش چی میگی؟
چِته؟
مکالمه درسا و داییش
دوسا...درسا
نانوم...خانوم
جیجل...جیگر
عسل
درساهم تمام مدت براش ذوق می کنه و دست و پامیزنه..
صحبت کردن یه نی نی 16ماهه با یه نی نی 5ماهه خیلی جذابه
الهی فدای هردوتاتون بشم تو کی برام حرف میزنی قند عسلم
خلاصه فیلمی بودین شما دو تا
نمیدونم همه بچه های همسن تو انقدر شیطون هستن یا تو خیلی شیطونی نانازی
در به در دنبال یه جای امن برات می گردم تا بشه چند دقیقه ای به کارهام برسم
بعضی وقتا که روی زمین می خوابونمت کنارت دو تا بالشت میذارم تا نتونی غلت بزنی اما یکم که حوصله ات سر میره انقدر سعی می کنی تا بالاخره از مانع ها رد میشی و غلت می زنی

فسقلی ِ ناناز ِ مامان...

چند روز پیش که داشتی تو تابت بازی می کردی یکم که گذشت دیدم هیچ صدایی نمیاد اومدم بالای سرت و دیدم جلوی تابت نشستی
..

اینم مراحل فرار خانومی از تابش

آهان چیزی نمونده تا از اینجا خلاص بشم

وروووووووجک چطوری اینکارها رو می کنی 
عاشق آویز تختت هستی هر وقت شدید گریه می کنی می بریمت پیش جوجوهات تا نگاهت بهشون میفته وسط گریه می خندی..
گذاشتمت توی تختت و داشتی با جوجوهات حرف میزدی و آواز می خوندی تا دیدم صدات نمیاد فهمیدم داری یه کارایی می کنی اومدم و دیدم...

دختر تو آروم و قرار نداری 
اگه کنارت چند تا بالشت بذارم دیگه سخت می تونی غلت بزنی هرچند بازم باید حواسم بهت باشه چون یه راهی پیدا می کنی ،باخودم فکر می کردم چطوری می تونم یه جایی پیدا کنم که تو بتونی بشینی و بازی کنی؟
روروئک که بابایی قدغن کرده ازش استفاده کنیم میگه به پاهای دخملک فشار میاد و ممکنه ظاهرش خراب بشه نباید بهش کمک کنیم تا راه بیفته باید هروقت خودش آمادگیش را داشت این کار را انجام بده
آهان..کالسکه

و اینگونه شد که فعلا شما را توی کالسکه میذارم و براتون یه کارتون خوشگل میذارم تا تماشا کنید البته چیزی نمی گذره که غرغر کردنای شما شروع میشه و بنده مجبورم با همون کالسکه دور تا دور خونه را بچرخم تا ساکت بشی البته برای مواقعی که مجبورم نشسته نگهت دارم تا ساکت باشی خوبه اینطوری بهتر می تونم باهات بازی کنم .

درحال تماشای تلویزیون

بعضی وقتا هم باید یه عروسک بدم تا شما مشغول خوردنش بشی و چیزی نگی

البته زیاد اینکار را انجام نمیدم چون هم نشستن برای خانومی خوب نیست هم تماشای تلویزیون

و اینم موش کوچولوی 150 روزه یِ ما که جارو به دُمِش بسته
و حسن ختام این پست

شیرین کاری جدید دخملک
لبش را می خوره


150 روزگیت مبارک نانازیه من
