درسا جاندرسا جان، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 14 روز سن داره

دُرسا دُردونه مامان و بابا

اولین خانه اسباب بازی

نانازی خوشتلم سلام بالاخره دلیل بهانه گیریهات را پیدا کردیم دختر خوشگلم 8اُمین دندونت هم درومد و حسابی اذیتمون کرد... مبارکت باشه خوشگله ایشالا همه دندونات زودتر دربیان که مامان دیگه حسابی خسته شده  هر وقت میخوای دندون جدید دربیاری کلی گازم می گیری،گریه می کنی،بهانه های الکی می گیری،غذا نمیخوری،شیرخشک نمی خوری،اسهال می گیری !!!! اینارم همین طور بود می می مامان را زخم کردی  قبل از تولدت با مامان روژینا صحبت کرده بودم و قرار بود شما را ببریم کارگاه آموزشی مادر و کودک و بعدشم درگیر کارهای تولد گذاشتن عکس تو وبلاگ شدیم و یادمون رفت   چند روز پیش مامان روژینا یادآوردی کرد و وقتی سرچ کردیم دیدیم تنها جایی...
16 آذر 1392

واکسن 12 ماهگی

کوچولوی نازنین سلام.... روز چهارشنبه 6ام آذر رفتیم و واکسن یکسالگیت را زدیم.... وقتی رفتیم درمانگاه کلی استرس داشتم ... تا خانوم پرستار واکسنت را حاضر می کرد منم لباسهات را درآوردم... روی تخت نشسته بودی و می خندیدی .... دکمه های لباست را باز کردم یقه ات را کشیدم کمی پایین تر و خانومه سوزن را فرو کرد تو دستت و تو مثل خانووووووم فقط نگاهش کردی و حتی دستتم نکشیدی!!!!!!!!!!! خانوم پرستار کلی تعجب کرده بود و همه اش می گفت ماشالا ماشالا بله دیگه دخملکم خانومی شده برای خودش  بعدش بابایی بردمون خونه مامانی و اونجا با دایی بازی کردی و خبری از بی قراری و تب و گریه نبود... اما درست از دو روز پیش شیطنت هات و بهانه گیری...
13 آذر 1392

12 ماهگی

دختر نانازم سلام.. خوشگل مامان روز تولدت یعنی جمعه یکم آذر با بابا رفتیم قنادی و برات کیک گرفتیم... هرچی هم گفتن براش تولد گرفتی دیگه کیک نمیخواد من گوش نکردم وقتی برگشتیم شما لالا کردی و بیدار که شدی مامانی و دایی جونا اومدن خونمون... دایی عاشق تولده و کلی باهمدیگه بازی کردین و شما ذوق کرده بودی 12 ماهگیت هم تموم شد و وارد ماه 13ام زندگیت شدی عزیز دلم.... ایشالا که 1200امین ماهگرد تولدت را جشن بگیریم ... تا شما بهم گیر ندادی تا از پای کامپیوتر بلندم کنی بریم سراغ عکسها: دختر نازم روز یکم آذر لباس پوشیده بریم کیک بخریم... آره خودش را بوس می کنه فدات بشم که انقدر کلاه بهت میاد نانازی چ...
8 آذر 1392

یکسال با درسا....

  تماشای اولین شفق از سومین ماه پاییز یادآور حضور لطیف توست در دل معطر هستی... درسای نازم یک سال از بهترین سالهای زندگیم را درکنار تو گذروندم و امیدوارم سالهای سال کنارهمدیگه شاد باشیم و من بتونم مامان خوبی برات باشم  روز تولدت ماندگارترین تاریخ میان صفحات تقویم پر هیاهوی من است که تا ابد در ذهنم درخشان میماند اولین های دخترم: اولین لگد : هفته 21اُم  اولین باری که پستونک خوردی:1روزگی اولین حمام:4روزگی اولین بار که ازت خون گرفتن:7روزگی روزی که بند نافت افتاد:10 روزگی اولین باری که رفتی خونه مامانی: 14 روزگی اولین عکس العمل به جغجغه:21 روزگی (وقتی تکونش میدادیم با چشم دنبالش می ...
1 آذر 1392

عاشورای 92

دختر نازم سلام... عاشورای پارسال شما فسقلی بودی و مامان تازه از بیمارستان اومده بود برای همین جایی نرفتیم... امسال میخواستم ببرمت بیرون تا عزاداری را تماشا کنی... روزقبل از تاسوعا با ماشین رفتیم بیرون و تا رسیدیم به دسته عزاداری و صدای تبلشون را شنیدی از ترس پریدی تو بغل من و وقتی دیدی تموم نمیشه رفتی تو بغل بابا و انقدر اینطوری ادامه دادی تا ترافیک تموم شد و برگشتیم خونه روز تاسوعا ظهر باهمدیگه رفتیم بیرون ،آخه حوصله ات سررفته بود و بهانه می گرفتی و از اونجایی که نمیخواستم دوباره بترسی گفتم تا مراسم عزاداری شروع نشده بریم که تا رسیدیم سر کوچه یکی یکی دسته ها اومدن و صدای تبلشون کلی می ترسوندت و جیغ می کشیدی و وقتی بغلت می کردم می ...
29 آبان 1392

ملکه زنبورها

سلام عشق کوچولوی من.. فردای تولدت دایی و مامانی اومدن کمکم .... و دایی هم چون روز تولدت همه اش خواب بود هم آوردن تا یکم با بادکنک ها بازی کنه و شمع فوت کنه... ماهم گفتیم چون روز تولدت همه اش بهانه گرفتی و عکس خوشگل ازت نگرفتیم جبران کنیم و چند تایی عکس انداختیم ..... تا امروز نرسیده بودم عکسهای خوشگلت را بذارم تو وبلاگت ... خوب این شما و اینم عکسهای زنبور کوچولوی من... خیلی نازی عشقم مثلا میخواستیم یه عکس خوشگل از شما و دایی بندازیم و سعی کردیم سرت را بذاری روی پای دایی و بخندی تا ازتون عکس بگیریم دایی همکاری کرد اما شما اصلا مامانی پاهات را گرفت و به سختی تونستیم این عکس را از شما دوتا وروجک بگیریم دای...
29 آبان 1392

شیطنت های 11 ماهگی

درسا خانوم  ِ شیطون شما را به دیدن ادامه مطلب دعوت می کند سلام دخمل ناز مامان.... کوچولوی نازم یازده ماهگیت ماه پر هیجانی بود... تو هر روز یه کار جدید انجام میدادی و من از شدت ذوق همه اش درحال چلوندنت بودم ... محکم می بوسیدمت و نفس عمیق می کشیدم تا بوی تنت را هم استشمام کنم و آرامش بگیرم. شما هم یاد گرفتی هر وقت میخوای من را ببوسی لبت را می چسبونی به صورتم و بلند نفس می کشی... من انقدر این کارت را دوست دارم که دلم میخواد همه اش من را ببوسی و شما هم که انگار دستم را خوندی هروقت ازت می خوام بوسم نمی کنی... ولی هروقت ازت می خوام دایی را بوس کنی سریع میری طرفش و می بوسیش.... یه مدته کمتر شیر میخوری &nb...
25 آبان 1392