درسا جاندرسا جان، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 14 روز سن داره

دُرسا دُردونه مامان و بابا

گردش ِ پاییزی

سلام دخمل نازم... دیروز بابایی رفت سرکار و ماهم رفتیم خونه مامانی تا حوصله مون سر نره وقتی رسیدیم پسر خاله ام اونجا بود و یه سگ کوچولو هم همراهش آورده بود که اسمش بلفی بودش و شما تا اون را دیدی کلی ذوق کردی و همه اش میخواستی بهش دست بزنی و من هم همه اش در تلاش بودم که دستت بهش نخوره تا خدایی نکرده مریض نشی شما هم همه اش جیغ می کشیدی و ذوق می کردی برای بلفی و از جات تکون نمی خوردی!!!!! اینجا میخواستی بلفی را بگیری اینجا هم مثل دو تا بچه آروم نشستین وااااااای کاش همیشه انقدر آروم بودین فدای ذوق کردنات بشم هروقت پیشی هم می بینی کلی ذوق می کنی براش رفتی تا بلفی را ناز کنی و من سریع گرفتمت و خداراشکر دستت بهش ن...
18 آبان 1392

جشن تولد یکسالگی

بازم شادی و بوسه گلای سرخ و میخک میگن کهنه نمیشه تولدت مبارک تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا وجود پاکت اومد تو جمع خلوت ما تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز از آسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا الهی که هزار سال همین جشن و بگیریم به خاطر وجودت به افتخار بودن تو این روز پر از عشق تو باخنده شکفتی با یه گریه ساده به دنیا بله گفتی ببین تو آسمونا پراز نور و پرنده س تو قلبا پر عشقه رو لبها پرخندس تا تو هستی وچشمات بهونه است واسه خوندن همین شعر و ترانه تو دنیای ما زنده س تولدت عزیزم پر از ستاره بارون  پراز بادبادک و شوق پراز آینه و شمعدون الهی که همیشه واسه تبریک امروز بیان یه عالم عاشق،بیان ه...
13 آبان 1392

11 ماهگی عشقم..

سلام دخمل ناناسی کوچولوی نازم یازده ماه از روزهای قشنگ با تو بودن گذشت و دخترک ِ ناز ِ مامان 11 ماهه شد.. انگار همین دیروز بود که به دنیا اومدی و من برای اولین بار دستهای کوچولوت را لمس کردم !!!!! انگار همین دیروز بود که برای اولین بار برام خندیدی...!!!!! انگار همین دیروز بود که چهار دست و پا رفتن را یاد گرفتی و کلی طول می کشید تا به چیزی که میخوای برسی...!!!! انگار همین دیروز بود که تونستی بل بری و از پله آشپزخونه عبور کنی...!!!!!! انگار همین دیروز بود که دیگه برای نشستن به کمک نیاز نداشتی و تنهایی میشستی!!!!! انگار همین دیروز بود که دستت را به مبلها می گرفتی و راه می رفتی!!!! انگار همین دیروز بود که بدون کمک گرف...
3 آبان 1392

اووووووو دیگو دیگو!!!!

فندق کوچولوی من سلام... خوشگل مامان این روزها انقدر کارهای قشنگی انجام میدی که دلم میخواد درسته قورتت بدم .. وقتی میخوام بخوابونمت و پتو می اندازم روت پتو را می بری روی صورتت و یکم بعد میاریش پایین و من میگم دالی   و شما انقدر این کار را انجام میدی تا خسته میشی و میری دنبال بازیت و هیچ اثری هم از خواب تو چشمای نازت دیده نمیشه تا اسم موش میاد یا میگیم درسا موش شو سریع لبهات را غنچه می کنی و خیلی ناز برامون موش میشی بابایی که سریع میاد بغلت میکنه و میگه ای جان، ای جان و شما هم که میخوای خودت را لوس کنی هی موش میشی وقتی بهت چشمک میزنم تو هم هر دوتا چشمات را می بندی و باز می کنی و من بغلت می کنم و کلی بوس بوسیت می کنم  ...
24 مهر 1392

آتلیه مامان شماره4 و روز کودک....

گل خوشبوی مامان سلام الهی فدات بشم که انقدر زود بزرگ شدی امروز روز کودک بود عزیز دلم.. اولین روز کودک برشما دخمل گلم مبارک باشه ایشالا که دوران کودکی پر از شادی داشته باشی و مامان بتونه خاطرات خوشی از این روزهای زیبا برات به یادگار بذاره   روزها به سرعت می گذره و شما دختر نانازی مامان هر روز بزرگ و بزرگتر میشی و انقدر این روند سریعه که فرصت نمی کنم از تمام کارهای شیرینی که انجام میدی لذت ببرم تو این مدت خیلی خیلی پیشرفت کردی و دیگه خیلی از حرفهای مامان را می فهمی... وقتی بهت میگم باباش کو ؟ سریع برمی گردی و به بابا نگاه می کنی وقتی از خواب بیدار میشی میری سمت دستشویی و بابا را صدا میزنی وقتی صدایی نمیاد به در ورو...
19 مهر 1392

تولد مامان

سلام دخمل نانازم.... الان که مامان فرصت کرده بنویسه شما خوابی... 11 مهر تولدم بود و 25 ساله شدم... پارسال این موقع 31 هفته ات شده بود و هنوز تو شکم مامانی بودی ... به خاطر دیابت بابا برام کیک نگرفت و قول داد سال دیگه برام بخره و با گفتن تا اونموقع درسا هم دست دسی یاد گرفته انقدر من را تو خیالات تولد با تو غرق کرد که کیک از یادم رفت و امسال دختر نازم برای اولین بار تو جشن تولد مامانش حضور داشت و علاوه بر دست دسی نانای هم می کرد و  تولد مامانش از هر سال قشنگ تر و شیرین تر برگذار شد خیلی کیک خوشگلی بود ممنون همسرم بابایی که از سر کار اومد خواب بودم ... در را که باز کردم خوابالو نگاهم به بابایی بود و منتظر بودم با گل...
16 مهر 1392

اولین آب بازی در حیاط

سلام نانازی من .. امروز که دیگه خاله هانیه با عصبانیت بهم گفت که ای بابا آپ کن دیگه دلم تنگ شده ،چقدر تنبل شدی منم از ترسم اومدم تا براش چند تا عکس از شما بذارم... چندروز پیش رفتیم تو حیاط و برای اولین بار شلنگ را دادم بهت و تو بسیااااااااار خوشحال شدی و از ذوقت همه اش جیغ می کشیدی منم رفتم دوربین آوردم تا اولین آب بازی رسمی تو حیاط را ثبت کنم... کلی ازت عکس گرفتم و شما هم درحال دَ دَ خوندن و جیغ کشیدن بودی الهی فدات بشم که انقدر آب بازی را دوست داری نانازی بریم عکسها را ببینم که اگه بیدار بشی نمیشه آپ کرد و خاله من را می کشه دخمل نازم دیگه راه افتادده و حسابی از ایستادن و راه رفتن لذت می بره بگین ماشالا کیف میده نــــ...
13 مهر 1392