گردش ِ پاییزی
سلام دخمل نازم... دیروز بابایی رفت سرکار و ماهم رفتیم خونه مامانی تا حوصله مون سر نره وقتی رسیدیم پسر خاله ام اونجا بود و یه سگ کوچولو هم همراهش آورده بود که اسمش بلفی بودش و شما تا اون را دیدی کلی ذوق کردی و همه اش میخواستی بهش دست بزنی و من هم همه اش در تلاش بودم که دستت بهش نخوره تا خدایی نکرده مریض نشی شما هم همه اش جیغ می کشیدی و ذوق می کردی برای بلفی و از جات تکون نمی خوردی!!!!! اینجا میخواستی بلفی را بگیری اینجا هم مثل دو تا بچه آروم نشستین وااااااای کاش همیشه انقدر آروم بودین فدای ذوق کردنات بشم هروقت پیشی هم می بینی کلی ذوق می کنی براش رفتی تا بلفی را ناز کنی و من سریع گرفتمت و خداراشکر دستت بهش ن...


