درسا جاندرسا جان، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 12 روز سن داره

دُرسا دُردونه مامان و بابا

چهار دست و پا

سلام دختر نازم خیلی وقته برای چهار دست و پا رفتن یا به قول ما "  بُل  " رفتن تلاش می کنی چند روزیه که موفق شدی  دخترکم دیگه بُل میری و کلی شیطون شدی همه جای خونه سرک می کشی میز وسط پذیرایی،زیر صندلی کامپیوتر،زیر میز ناهار خوری،تو آشپزخونه و میز آرایش و هرجایی که یه چیزی بهت چشمک بزنه و هوس کنی تستش کنی درسا خانوم وقتی  6 ماه و سه هفته  اش شد دیگه چهار دست و پا رفتن را یاد گرفت دیروز وزنت کردم وزنت خوب بود امانموداربه سمت پایین می رفت و نشون میداد شما خیلی کم وزن اضافه کردین گرچه خداراشکر این مقدار وزن برای شما خوبه اما نگرانی من از خطی بود که به سمت نمودار پایین میرفت  هر روز کمتر از روز قبل شیر م...
22 خرداد 1392

200 روزگی درسا نانازی

سلام دخترک 200 روزه من 200 روزگیت مبارک عزیزم ایشالا 200 سالگیت عشق من شما امروز 6 ماه و دوهفته و 5 روز، برابر 200 روز سن داری دختر نازم کوچولوی دوست داشتنی الآن شما تو بغلم نشستی و داری به شکلکایی که میذارم نگاه می کنی گاهی ام با گردن بندم بازی می کنی  از دیروز با گلای فرش ارتباط برقرار می کنی نگاهشون می کنی،بادست میزنی روی فرش و انگشتت را می کشی روشون و سعی می کنی بگیریشون گاهی وقتا 10 دقیقه ای داری باهاشون بازی می کنی از تشک و بالشتی که روش کیتی داره خیلی خوشت میاد امروز که خوابیدی اونو انداختم زیرت بیدار که شدی کلی نگاهش کردی بالشتت را برداشتی و باهاش بازی کردی هر وقتم یکی از بالشت هایی که روش کیتی داره می...
19 خرداد 1392

مستقل شدن و گردش تو خونه

سلام دوستان مدتیه اینترنت کند شده  شما هم حسابی شیطون شدی تا شما خوابیدی من خاطرات این چند روز را بنویسم ای واااای اسمت اومد بیدار شدی این روزا همه اش دنبال شما هستم یا از زیرمیز میارمت بیرون،یا از خوردن به دیوار و میز و سنگ آشپزخونه و.. نجاتت میدم  اصلا جلو را نگاه نمی کنی  وقتی ام به چیزی گیر می کنی هی گاز میدی سمت جلو غذا درست کردن و سوپ دادن به شما هم یکی از پروژه های عظیمیه که اینروزا باهاش درگیرم ... هروقت میخوام بهت سوپ بدم سر قاشق دعوامون میشه یکی از مهمترین چیزایی که این روزا به کلی اعصابم را بهم ریخته مسئله خواب شماست  وقتی خوابت می گیره بهانه گیر میشی چشمات از زور خواب داره...
18 خرداد 1392

شطنت هایِ دخترکِ شش ماهه من

سلام خوشگل مامان قند عسلم روز جمعه به شدت بداخلاق بودی و اذیت می کردی،بابایی هم امتحان داشت و نمی تونست کمکم کنه دست تنها داشتم دیوونه می شدم دیگه مامانی هم اصرار می کرد برم خونشون اما می ترسیدم باز دایی سروصدا کنه همون نیم ساعت را هم نتونی بخوابی و دیگه پدرم را دربیاری گفتم یه جوری تحمل می کنم دیگه یکی از سختی هایی که من دارم اینه که مثل بقیه مامانم نمی تونه تو نگهداری از شما کمکم کنه و این منو خسته تر می کنه یه جورایی دست تنهام فقط خودمم و خودم  هرچند بابایی کمکم می کنه اما اونم خسته است چقدر می تونه کمک کنه تازه مگه چقدر ازروز را خونه هست؟!  بی اشتها هم شده بودی و درست شیر نمیخوردی کلا بهانه می گرفتی دخملکم دیروز قبل ...
13 خرداد 1392

پست تاریخ گذشته!!!

سلام فسقلی شیطون یه مدته شیطون تر شدی.. غیر از اینکه بهانه می گیری و مدام بهم می چسبی کارهای خیلی قشنگی می کنی که همه اش دلم میخواد ازت عکس بندازم و فیلم بگیرم شیطونی هات از یک طرف باعث میشه نرسم آپ کنم و عکسهای خوجلت را بذارم وبلاگت... از یک طرف هم چون عکس زیاد می اندازم رو دستم باد می کنه اما چیکار کنم اصلا دلم نمیاد عسکاتو نذارم اینجا اینم چند تا عکس جامونده از پنج ماهگیت یه روز که خونه مامانی بودیم... لباسی که تنته مامانی برات سوغات آورده حیف این عکس خوشگل که تار شده من فدای جفتتون بشم فدای دستاتون بشم که دست همدیگه را گرفتین اینم اسباب بازی جدیدته  سفره یکبار مصرف   نمیدونم چرا...
12 خرداد 1392

پیک نیک با مامانی و دایی جونا

سلام  از عید تاحالا قرار بود یه هفته بریم سرخه حصار که انگاری طلسم شده بود.. آخرم روز پنجشنبه تصمیم گرفتیم و جمعه تا ظهر دنبال جوجه و نون و... می گشتیم دلمون میخواست باخاله هانیه بریم.. اما بی برنامگی شد و بابایی گفت ایشالا یه دفعه دیگه باخاله هم میریم.. هرچند من زیاد از اونجا خوشم نیومد... پارک جنگلی بود دیگه این همه راه رفتیم تا اونجا دایی هم نمی تونست راحت رژه بره و یکی همه اش دنبالش بود.. شما هم که حسابی غر زدی و نذاشتی بفهمیم پیک نیک یعنی چی... یا بغل من بودی یا بابایی ... گرسنه بودی اما شیر نمیخوردی .. خوابت میومد اما نمی خوابیدی... وقت برگشت تا خونه مامانی خواب بودی و به محض رسیدن به خونه بیدار شد...
12 خرداد 1392

استخر عروسک

سلام دخملکم یکی از روزهای هفته پیش که شما اذیت می کردی به مامانی گفتم بیاد خونمون تا یکم شما را نگه داره من بتونم استراحت کنم.. البته تجربه بودن تو و دایی کنار هم را داشتم اما یکم حوصله ام سر رفته بود گفتم شاید توهم بی حوصله باشی و وقتی دایی بیاد حالت بهتر بشه.. مامانی استخر دایی جون را آورده بود و خودش زحمت کشید برات بادش کرد تا بتونی آب بازی کنی اما از اونجایی که هوا خوب نبود فعلا گفتیم عروسک بازی کنی چند تایی عکس انداختیم بعدشم بردمت حمام و با دایی بازی کردی ساعت 5 هم خوابتون گرفت هردو بهانه می گرفتین ماهم خوشحال گفتیم شما می خوابید و ما استراحت می کنیم که دایی زنگ زد و گفت داریم میایم دنبال مامان و دیگه استراحت بی استراحت... بع...
10 خرداد 1392

واکسن 6 ماهگی

سلام نانازی صبح ساعت 9 از خواب بیدار شدی... سرحال بودی و می خندیدی... اصلا دلم نمیخواست ببرمت واکسن بزنیم... اما تا همین امروزم 9 روز دیر کرده بودیم با کلی استرس رفتیم درمانگاه ... برعکس دفعه پیش که روی تخت خوابیدی اینبار تو بغلم بودی این ماه دو تا واکسن داشتی و یه قطره فلج اطفال باید می خوردی.. اولین سوزنی را که زد تو پات سرت را بلند کرده بودی و نگاهش می کردی... هیچی نگفتی خانومم   الهی من فدای دختر شجاعم بشم اما دومی انگاری خیلی درد داشت جیغ کشیدی و گریه کردی از صبح خیلی بهانه می گیری و مدام گریه می کنی.. 1/5 درجه تب داری... فدای بدن داغت بشم که جیگرم را آتیش میزنه قطره ات را هر چهار ساعت یکبار ب...
9 خرداد 1392

مدلهای خواب نانازی

سلام خوشگل مامان.. خوابوندن شما یه پروژه خیلی عظیمه.. اکثر وقتا با گریه می خوابی... چشمات قرمزه و به زور باز نگهش میداری... اما بازم وقتی میخوابونمت جیغ می کشی... کاش هر وقت خوابت می گرفت آروم می خوابیدی.. اما هر چی می گذره خوابوندنت سخت تر میشه.. گاهی وقتا یک ساعت دارم لالایی میخونم.. دهنم کف می کنه و به شدت خسته میشم.. آهنگ "دخترکم لالاش میاد شب که بشه باباش میاد" را برات میذارم انقدر تکرار میشه تا شما درحالی که کلی تو ننو پیچ و تاب خوردی خوابت می بره چند روز پیش خوابوندمت توی تابت و رفتم به کارهام برسم.. همین طور لالایی می خوندم و خیال می کردم که الانه که خوابت ببره... اما دیدم زهی خیال باطل.. خانوم و نیگ...
9 خرداد 1392