درسا جاندرسا جان، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 13 روز سن داره

دُرسا دُردونه مامان و بابا

تولد یک ماهگی ناناز خانوم...

چند وقت پیش من یک ماهه شدم... مامان می خواست برام کیک بخره و جشن بگیریم.. از اونجا که تولد یکسالگی دایی جون هم بود... تولد یک ماهگی من هم همون روز گرفته شد.... که البته به خاطر مریضیم بی حال بودم و چرت می زدم دایی کوچولوی نازم تولدت مبارک باشه.... برای تبریک به دایی جون برید اینجا اینم عکسهای تولد یک ماهگی من... ولم نکنی خیلی خوابم میاد                   ...
11 دی 1391

با درسا تا 30 روزگی...

سلام... خوبید؟ من که خوب نیستم... چند روزیه که منیض شدم... اولش مامان فکر کرد سرما خوردم.. و کلی از دست خودش ناراحت شد که مراقبم نبوده... دیگه نمی دونم مراقبت از نظر مامان یعنی چی؟!!! اینهمه لباس تنم می کنه... تو خونه کلاه سرم می کنه... بیرونم که کم می ریم وقتی هم که میریم با پتو حسابی می پیچتم اما بازم من منیض شدم... اکثر اوقات که چشمم سرما خورده و دور و برش کثیف میشه.. خلاصه رفتیم دکتر و آقای دکتر تجویز کرد که حساسیت دارم... یه شربتم بهم داد... که چون روش نوشته بود شش ماه به بالا.. مامان و بابا ترسیدن بهم بدن... رفتیم یه دکتر دیگه.... اون گفت یه جورایی حساسیته ولی نیازی به دارو نیست... فقط باید مراقب ب...
5 دی 1391

درسا و دایی کوچولو......

سلام.... امروز می خوام از دایی کوچولوم بگم... شش روز بعد از به دنیا اومدنم یازده ماهه شد.... وقتی تو شکم مامانی بودم لگدهاشو زیاد حس می کردم چیزی که برای من عجیبه این حس علاقه داییه!!!! اینکه دایی از کجا می فهمه که من خواهرزادشم..... چرا بقیه نی نی ها را کتک می زنه و من را می بوسه؟! چند روز پیش که خونه مامانی بودم سوار تاب تاب دایی شدم... تازه داشتم کیف می کردم و واسه خودم تاب بازی می کردم که.... دایی به نشانه اعتراض گفت: داب داب ....من...(تاب تابِ من) و مامان هم که دلش طاقت نیاورد دایی گریه کنه من را ببل کرد یکم که گذشت من را گذاشتن تو ببل دایی جون ... اونم کلی ابراز علاقه کرد و هی بهم می گفت... ن ِ نِ .... ...
1 دی 1391

ما سه نفر و سومین بهار عشق.....

سلام به نی نی کوچولوها و خاله های مهربونم... 25 آذر سومین سالگرد ازدواج مامان و بابا بود... یعنی از زمانی که به همدیگه رسیدن سه سال میگذره..... ما یه کیک کوشولوی خومشزه داشتیم با یه شمع سه و یه خانواده سه نفره .... و چیزی که این روز را قشنگتر می کرد...... سومین سالگرد و داشتن یه خانواده سه نفره بود غیر مستقیم چرا؟ مستقیم میگم ... یعنی حضور ثمره عشق مامان و بابا یعنی من وقتی مامان درباره جالب انگیز بودن این موضوع به بابا گفت..... فکر می کنین بابا چی جواب داد؟ به من نگاه کرد و گفت: یعنی تو چهارمین سالگرد ازدواجمون چهار نفر میشیم قیافه مامان..... بعدشم گفت: درسا خانوم دلت آبجی می خواد؟ منم برای بابا اخم ...
27 آذر 1391

15 روز با درسا....

سلام... بالاخره ما اومدیم..... اومدیم با کلی عکسهای قشنگ .... با کلی خاطرات قشنگ از روزهای تولدم.... من درسا کوچولو یکم آذر به دنیا اومدم... وقتی اومدم خونه بابا به افتخار ورودم مهمونی گرفته بود.. راستش اون وقتا که تازه اومده بودم تو دل مامان ... همش فکر می کردم بابا دوسم نداره.... مامان بهم می گفت مدل ابراز علاقه بابایی با بقیه بابا ها فرق می کنه... مامان همش نگران بود که بعدا که بزرگ میشم همچین حسی نداشته باشم.... اما انگار اون مدل ابراز علاقه مخصوص مامان و وقتایی بود که تو شکمش بودم از وقتی به دنیا اومدم خوب خودم را تو دل بابا جا کردم..... انقدر زود به زود دلش برام تنگ میشه کلی مراقبمه و همش قربون صدقه ام میره...
23 آذر 1391

خاطره تولد دخترکم....

سلام.... خوبید دوستای خوبم مرسی که انقدر به فکرمون بودین... ببخشید که غیبتمون یکم طولانی شد..... چهارشنبه ساعت 6 بیدار شدم...... کلی استرس داشتم.. تو راه آروم آروم اشک ریختم.... رفتم بیمارستان و دکتر خودم زنگ زد که نمیتونه بیاد گفت دستش را عمل کرده یه دکتر دیگه عملم می کنه.... خلاصه استرسم بیشتر شد.... دربان بیمارستان هم اجازه نمیداد مامانم بیاد پیشم.... احساس بدی داشتم.... مامانم که اومد باهاش خداحافظی کردم و رفتم... سرمم را وصل کردن و با خانوم پرستار رفتم تو ریکاوری.. دکتر یه مریض اورژانسی داشت و کلی منتظر موندم... بعدشم بردنم تو اتاق و یکسری کارهای آماده سازی را انجام دادن.... منم داشتم واسه همه اونایی که...
14 آذر 1391

... و من به دنیا آمدم

    امروز اول آذر 91، درسا خانم ساعت 13:30 با وزن 3.580 کیلوگرم و  قد 51 سانتیمتر در بیمارستان نجمیه تهران بدست خانم دکتر فخری لاری به دنیا آمد. ...
1 آذر 1391