درسا جاندرسا جان، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 14 روز سن داره

دُرسا دُردونه مامان و بابا

150 روزگیت مبارک نانازیه من

سلام دختر نانازم الهی مامان فدای شما بشه که انقدر شیطونی شدی قند عسلم عزیز دلم 150 روزگیت مبارک باشه ایشالا 150 سالگیت را تبریک بگم عزیز دلم سه شنبه هفته قبل (شیطونک شما وقت نمیذاری برام تا بتونم به موقع آپ کنم) دیدم یکم تب کردی سریع آماده شدم و رفتیم خونه مامانی.. به پیشنهاد مامانی بهت قطره استامینوفن دادم... دخترک مظلوم من اون روز اذیت نکردی و  فقط شیرمامان را میخوردی،هرباری هم که شیرت میدادم انقدر دهنت داغ بود که جیگرم کباب میشد.. خیلی غصه میخوردم مامانی بهم گفت حالا می فهمی وقتی بچه آدم تب می کنه چقدر عذاب می کشه!!! منم گفتم: آخه وقتی شیرش میدم دهنش سینه ام را نه قلبم را می سوزونه دایی هم همه اش میخواست بغلت ...
3 ارديبهشت 1392

شطنت هایِ دخترکِ چهارماهه من

سلام... تو این ماه من کلی چیز کشف کردم هر چیزی را که بتونم با دستم بگیرم سریع می برم طرف دهنم تا ببینم همین طور که قشنگ هست مزه اش هم خوبه؟! نمیدونم چرا هر بار که میخوام یه چیزی را تست کنم با جیغ بنفش مامان مواجه میشم مامان به سرعت به سمتم میاد و نمیذاره تستش کنم!!! پس من چطوری این دنیا را کشف کنم صداهای زیادی درمیارم... وقتی خوابم میاد و گریه می کنم میگم: بوووووووووو  جیغ می کشم و با صدای بلند ذوق می کنم... بابا میگه مثل اینکه از صدات خیلی خوشت میاد وقتی مامان باهام بازی می کنم بلند بلند میخندم.. بازی هایی که بامامان انجام میدیم..  بچه کجاست؟ دالی یه وقتایی هم سرش را اروم میاره سمت شکمم که خیلی خو...
27 فروردين 1392

سیزده به در

سلااااااام یک عدد فسقله بچه ی شیطون باهاتون صحبت می کنه عیدتون مبارک خاله جونیاااا و نی نی های خوشمل این اولین عید من بود ... عیدی های مامان و بابا را خیلی دوست داشتم.... بیشتر وقتم را به خوردن عروسکهایی که تو تخم مرغ شانسیم بود می گذرونم تو عید با مامانی و دایی کوشولوم یه مسافرت یه روزه هم رفتیم... مامان می گفت: همین که تو ماشین دختر خوبی بود و گریه نکرد باید خداراشکر کنیم دایی کوشولوم از اصفهان برام یه مرغ خیلی خوشتل سوغاتی آورد.. دایی محمدم برام یه خروس خوشتل خرید که هردو شخصیتهای کارتون فرار مرغی بودن مرسی دایی جوناااااااااااا من عاشق مرغ و خروسم هستم و تا می بینمشون کلی ذوق می کنم و می بوسمشون.. البته بهت...
22 فروردين 1392

اولین عیدت مبارک دردونه من

نوروز  من  تویی  و  شب  و  روز  من  تویی ......خورشید مهر و ماه شب افروز من تویی ما میرویم و عشق چو  خورشید ماندنیست ......آن  مهــــــــــر جاودانه ی پیروز من تویی دیروز من تــــــــو بودی و امروز هــــــم  تویی......فردای  من  تویی  و  *نوروز * هم تویی   سلام مموش کوچولوی من اولین عیدت مبارک... این اولین سالی بود که ما سه نفره بودیم... تا آخرین لحظه داشتم اتاق تکونی می کردم آخه دختر شیطونم برام وقت نمی گذاشت تا به موقع به کارهام برسم بعدش تند تند لباسهاتو عوض کردم و سه تایی رفتیم کنار سفره هفت سین تا اولین عید سه نفرمون را جشن بگی...
18 فروردين 1392

آتلیه مامان

سلام... از اونجایی که قراره این عکسها چاپ بشه... وشاید هم به عنوان عیدی به بعضی از اقوام داده بشه.. مامان دلش می خواست به عنوان سورپرایز بمونه... و از اونجایی که معلوم نیست کی این اتفاق بیفته ؟!! تصمیم گرفتیم مطلب را رمز دار بنویسیم تا هم اقواممون را سورپرایز کنیم و هم اینکه عکسهامون قدیمی نشن!!! از 150 تا عکسی که تو اون دو روزی که عرض کردیم خدمتتون انداختیم... 40 تاش را می گذاریم اینجا                                      ...
29 اسفند 1391

تقویم 92

سلام دخملکم عسل من سال 91 هم داره تموم میشه من امسال را خیلی دوست داشتم... سال 91 سالی بود که خدا تورو بهم هدیه داد... سال 91 یه هدیه بزرگ از بابایی گرفتم.... یه هدیه که از زمان دختریم خیلی چشمم دنبالش بود... برام یه لپ تاب خرید که خیلی دوسش دارم... عید پارسال نمیدونستم تو توی دلمی ... بابایی شب کار بود من تنها تو خونه بودم بابا صبح زود خودش را رسوند خونه و سال تحویل کنار همدیگه بودیم و نمیدونستیم یه دخملی خوجل سال دیگه به جمعمون اضافه میشه عزیز دلم... دخترک خوشگلم.. امیدوار سال خوبی داشته باشی... خنده از رو لبات محو نشه.. اشک به چشمات نیاد... همیشه سالم باشی... میخوام آخرین خاطرات سال 91  را برات بنویس...
29 اسفند 1391

خداحافظ ننه سرما..

نرم نرمک می رسد اینک بهار خوش بحال روزگار خوش بحال چشمه ها و دشت ها خوش بحال دانه ها و سبزه ها خوش بحال غنچه های نیمه باز سلام دخترکم چند روزه که هوا خیلی خوب شده ... کمدت را که مرتب می کردم چشمم به یکسری لباسهای زمستونی افتاد که تاحالا تنت نکرده بودم  لباسهات را تنت کردم و ازت عکس انداختم.. از همکاری خبری نبود.. کلی اذیتم کردی و تو اکثر عکسهات با پستونک بودی آخرشم گریه کردی و مجبور شدم بخوابونمت ناناسی نمیدونی چقدر کار ریخته سرم .... دیروز اتاق تکونی را شروع کردیم ... بابایی که تمام روز داشت اوامر شما رااجرا می کرد... شما هم از ساعت 5 صبح که بیدار شدی بداخلاق بودی و تمام روزمون با غر زدنهای ...
28 اسفند 1391