درسا جاندرسا جان، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 12 روز سن داره

دُرسا دُردونه مامان و بابا

اندر احوالات درسا خانوم ِ شیطون

سلام فسقلی من  سرعتت تو بُل رفتن به شدت بالاست و خیلی سریع به چیزایی که میخوای میرسی یک هفته ای میشه که حسابی پیشرفت کردی و وقتی دستت را به مبل و میز می گیری و وایمیستی بعد از چند دقیقه فقط با کمک یک دست وایمیستی و وقتی ام تعادلت را از دست میدی و می افتی دیگه با سر نمی خوری زمین می شینی انگاری می فهمی که داری می افتی و باید از خودت مراقبت کنی وقتایی هم که با سر می خوری زمین سرت را بالا نگه می داری و اینطوری خیالم راحته که به سرت ضربه ای وارد نمیشه فقط بعضی وقتا که زیاد می شینی و غرق بازی با اسباب بازیهات میشی حواست پرت میشه و تعادلت را که از دست میدی به پشت میخوری زمین و گریه می کنی چند روز پیش یه کار جالب کردی پات را آوردی...
10 تير 1392

آب بازی

سلام نانازی شیطون شنبه خاله هانیه اومد خونمون و باهمدیگه با کالسکه بردیمت بیرون،شما کلی ذوق کرده بودی و با عروسکت بازی می کردی... خداراشکر گریه نکردی تا از کالسکه بیای بیرون بعداز اینکه بازی کردی خوابت برد و یکم خوابیدی بعدشم که بیدار شدی خوش اخلاق بودی و کلی برامون خندیدی.. وقت برگشت به خونه  اینم عکس خاله هانیه و درسا نانازی وقتی بیدار شدی دهنت خشک شده بود منم برات آب معدنی خنک گرفتم که وقتی با شیشه بهت دادم خیلی خوشت اومده بود اصلا اون روز کلا خیلی خوش اخلاق شده بودی حتی با خاله ای غریبی هم نکردی و همه اش براش می خندیدی ،فکر کنم داشتی دلبری می کردی تا خاله زود به زود دلش برات تنگ بشه و بیاد خونمون.. ن...
10 تير 1392

7 ماهگی

سلام نانازی هفت ماهگیت مبارک تو اولین روز از هفت ماهگیت بدون کمک دستت نشستی امروز با بابایی رفتیم و کیک خریدیم .... انقدر شما اذیت کردی که نشد چند تا عکس درست و حسابی بندازیم... بعدشم انقدر گریه کردی تا خوابت برد.. الانم دارم از فرصت استفاده می کنم تا عکسهای تولد هفت ماهگیت را بذارم... این کیک هفت ماهگیته البته بعد از اینکه دستت را زدی توی کیک بعد از پوشیدن این لباس انقدر ناااااز شده بودی که دلم میخواست درسته قورتت بدم دستبندت را درآوردی  بعداز درآوردن دستبند میخوای بخوریش و کلی ذوق کردی بازم میخوای درش بیاری داری با بند شلوارکت بازی می کنی انقدر عکس انداختیم تا این یکی خوب ...
3 تير 1392

خونه مامانی

سلام نانازی این روزا همه اش درحال آویزون شدن به مبل و میز هستی وقتی ام خسته میشی دستت را ول می کنی و پرت می شی زمین چند باری تا خودم را بهت رسوندم سرت خورد زمین و کلی گریه کردی دیشب تصمیم گرفتم هرچه زودتر خونه را امن کنم  و الان خونه پر شده از تشک و بالشت و پتو  اگه مهمون بیاد بیچاره میشم  باوجود اینکه خیلی از جاها را تشک و بالشت گذاشتم اما هنوزم یه جاهایی خطرناکه و باید حواسم بهت باشه و دقیقا شما هم میری همون جا ها که ناامن هستن و ممکنه سرت به جایی بخوره  مامانی که از مسافرت برگشت سریع رفتیم خونشون ،تارسیدیم دایی جون پرید تو بغلم و کلی ذوق کرده بود از دیدنم انگاری اونم دلش برام تنگ شده بود مامانی ...
30 خرداد 1392

اولین ایستادن دخملی

سلام دخترک شیطون من نانازی تو چرا انقدر شیطون شدی آخه انقدر سریع داری کارهای جدید یاد می گیری انگار که مسابقه گذاشتی آخه دخملک شیطون مامان مگه شما چند ماهته که اینکارها را می کنی... دیشب بابایی قندون را گذاشته بود روی مبل تا شما نتونی بر داری منم حواسم به تلویزیون بود تا نگاهم را برگردوندم دیدم دستت را به مبل گرفتی و داری سعی می کنی روی پاهات وایستی خیلی ذوق زده شدم و سریع دوربین را آوردم ازت عکس گرفتم  و شما در 6ماه و سه هفته و شش روزگی به تنهایی ایستادی فدای پاهای کوچولوت بشم من بعد از انداختن این عکس شما تعادلت را از دست دادی و من اومدم بگیرمت که موفق شدم اما ناخونام به تن خوشگلت گیر کرد و ق...
27 خرداد 1392

اکتشافات ِ درسا خانوم

شلام از وقتی موفق شدم چهار دست و پابرم دیگه راحت می تونم اطراف خونه پرسه بزنم و به کشفیاتم اضافه کنم  بله این روزا هیچ چیز و هیچ کسی نمی تونه جلوم را بگیره  دیروز بالاخره راه اتاقم را کشف کردم و رفتم اونجا،لبه تخت را گرفتم و خیلی سعی کردم تا خودم را بکشم بالا ولی هرکاری کردم نشد که نشد  احتمالا نیاز به تلاش بیشتری هست امروز بعد از تلاشهای بسیار زیاد بالاخره موفق شدم از لبه آشپزخونه عبور کنم و اگه مامان بغلم نکرده بود حتما می تونستم وسایل اونجا را به کشفیاتم اضافه کنم اما افسوس که مامان تا دید دارم به سرعت به سمت جارو میرم اومد و بغلم کرد،اعتراضی نکردم اما بلافاصله بعد از خروجم از آشپزخونه گریه کردم ،آخ...
25 خرداد 1392

چهار دست و پا

سلام دختر نازم خیلی وقته برای چهار دست و پا رفتن یا به قول ما "  بُل  " رفتن تلاش می کنی چند روزیه که موفق شدی  دخترکم دیگه بُل میری و کلی شیطون شدی همه جای خونه سرک می کشی میز وسط پذیرایی،زیر صندلی کامپیوتر،زیر میز ناهار خوری،تو آشپزخونه و میز آرایش و هرجایی که یه چیزی بهت چشمک بزنه و هوس کنی تستش کنی درسا خانوم وقتی  6 ماه و سه هفته  اش شد دیگه چهار دست و پا رفتن را یاد گرفت دیروز وزنت کردم وزنت خوب بود امانموداربه سمت پایین می رفت و نشون میداد شما خیلی کم وزن اضافه کردین گرچه خداراشکر این مقدار وزن برای شما خوبه اما نگرانی من از خطی بود که به سمت نمودار پایین میرفت  هر روز کمتر از روز قبل شیر م...
22 خرداد 1392

200 روزگی درسا نانازی

سلام دخترک 200 روزه من 200 روزگیت مبارک عزیزم ایشالا 200 سالگیت عشق من شما امروز 6 ماه و دوهفته و 5 روز، برابر 200 روز سن داری دختر نازم کوچولوی دوست داشتنی الآن شما تو بغلم نشستی و داری به شکلکایی که میذارم نگاه می کنی گاهی ام با گردن بندم بازی می کنی  از دیروز با گلای فرش ارتباط برقرار می کنی نگاهشون می کنی،بادست میزنی روی فرش و انگشتت را می کشی روشون و سعی می کنی بگیریشون گاهی وقتا 10 دقیقه ای داری باهاشون بازی می کنی از تشک و بالشتی که روش کیتی داره خیلی خوشت میاد امروز که خوابیدی اونو انداختم زیرت بیدار که شدی کلی نگاهش کردی بالشتت را برداشتی و باهاش بازی کردی هر وقتم یکی از بالشت هایی که روش کیتی داره می...
19 خرداد 1392

مستقل شدن و گردش تو خونه

سلام دوستان مدتیه اینترنت کند شده  شما هم حسابی شیطون شدی تا شما خوابیدی من خاطرات این چند روز را بنویسم ای واااای اسمت اومد بیدار شدی این روزا همه اش دنبال شما هستم یا از زیرمیز میارمت بیرون،یا از خوردن به دیوار و میز و سنگ آشپزخونه و.. نجاتت میدم  اصلا جلو را نگاه نمی کنی  وقتی ام به چیزی گیر می کنی هی گاز میدی سمت جلو غذا درست کردن و سوپ دادن به شما هم یکی از پروژه های عظیمیه که اینروزا باهاش درگیرم ... هروقت میخوام بهت سوپ بدم سر قاشق دعوامون میشه یکی از مهمترین چیزایی که این روزا به کلی اعصابم را بهم ریخته مسئله خواب شماست  وقتی خوابت می گیره بهانه گیر میشی چشمات از زور خواب داره...
18 خرداد 1392