احوالات درسا خانوم
سلام انگار غیبتمون طولانی شده... آخه هرچی من بزرگتر میشم رسیدگیهام هم بیشتر میشه.. درسته که مامان یکم تو نگهداری از من پیشرفت کرده.. اما من هر روز شیطون تر از قبل میشم و براش فرصت سر خاروندن نمیذارم.. از زمان ارسال پست قبل مامان هی میخواد آپ کنه اما من نمیذارم... تا اینکه الان ساعت 12شب بالاخره فرصت کرد بشینه و وبلاگم را آپ کنه من الان تو خواب نازم و بابایی هم کنارم خوابیده... بیچاره بابایی حتی فرصت نکرد شام بخوره بابایی مهربون با همه خستگیش دو ساعتی از من مراقبت کرد و بعدش به اصرار مامان قرار شد تا آماده شدن شام استراحت کنه ، اما انقدر خسته بود که باز خوابش برد بابایی به خاطر تمام زحماتت ازت تشکر می کنیم ایشال...



