درسا و فرار مرغی
عید خانواده مامان رفتن اصفهان و این اولین مسافرت دایی جون بود دایی کوچولو برام از اونجا یه خروس خوشتل که یکی از شخصیتهای فرار مرغی هستش را آورد که من خیلی دوسش دارم و هر وقت نگاهش می کنم براش می خندم دایی بزرگه هم عیدی برام یکی دیگه از شخصیتهاشو خرید این یکی را هم خیلی دوست دارم ... هر وقت بغلشون می کنم سریع نوکشون را میخورم البته ناگفته نماند که یه روز که پسرعموم اومده بود خونمون اونم نوکشون را خورد و یه مدته دیگه مامان نمیذاره بخورمشون هر دفعه هم که لباسام را میشوره یادش میره این بیچاره ها را هم بندازه تو ماشین تمیز بشن تا من بتونم بخورمشون فقط وقتی از دور نگاهم بهشون میفته و دست و پا میزنم و ذوق می کنم تا برم بوسشون کنم م...


