Daisypath Friendship tickers دُرسا دُردونه مامان و بابا

دُرسا دُردونه مامان و بابا

خاطراتت را برایت به یادگار می گذارم تا بدانی چقدر دوستت دارم

سلام 

خیلی وقته که نبودیم و خیلی خیلی دلمون برای اینجا تنگ شده گرچه الان خیلی ها تو اینستا پیج دارن و کمتر کسی وبلاگ داره اما اینجا دفتر خاطرات ما بود و هنوز هم دوستانی داریم که جویای احوالمون هستن.

قرار بود از آذرماه شروع کنم به نوشتن خاطرات درسا و تکمیلشون کنم ،اما یه اتفاق بد زندگیمون رو زیر و رو کرد و هنوزم داریم با شاخ و برگ های این اتفاق دست و پنجه نرم می کنیم.

اواخر آذر ماه وقتی میخواستم عکسهای جشن تولد درسا رو آماده کنم و بذارم وبلاگش بابای درسا مریض شد سردرد های شدید که فکر میکردیم که همون سینوزیتش باشه و از عفونت شدید باشه 18  آذر بود که باهم رفتیم بیمارستان و توصیه کردن ببریمش بستری بشه ، ولی اون وقت شب نمیشد کاری کرد رفتیم خونه و فردا صبح بابایی رو بردن بیمارستان بستری کردن آزمایش گرفتن و هر بار یه دکتری میومد یه حدسی میزد و می رفت و ما رو با استرس تنها می گذاشت و میگفت باید دکتر فلان هم بیاد نظرش رو بگه اون میومد یه چیزی میگفت و میگفت فلان دکتر هم بیاد ببینیم چی میشه و همین طور روزها میگذشت و روز به روز حال همسرم بدتر و بدتر میشد تا اینکه تشخیص دادن که علت مریضی همسرم تومور هست و اون روز همه دنیا رو سرم آوار شد ،واقعا اون لحظه بود که من فهمیدم معنی آوار شدن دنیا واقعا چیه ......

23 آذر ماه حمید از بیمارستان مرخص شد اما همچنان حالش بد بود و سردرد شدید و دوبینی داشت پیگیر شدیم و دنبال دکتر گشتیم هرکسی یه دکتر پیشنهاد میکرد و دوماه تمام از این دکتر به اون دکتر رفتیم و با سختی با یکسری از دکترها وقت گرفتیم تا اینکه بالاخره یه دکتر رو انتخاب کردیم و رفتیم پیشش  و بهمون وقت داد و همسرم برای بار دوم 20 دی ماه بستری شد بیمارستان و قرار بود یکشنبه هفته اینده اش عمل بشن که کنسل شد و من کلی گریه کردم که روزها میگذرن و از دست ما کاری بر نمیاد خلاصه دکتر گفت تو آزمایشات یه مشکلی هست و قرار شد LP بشن که خودش یه مقوله جدا و سختی بود من صبح تا شب پیش همسرم بودم و شب کنار دخترم که بیشترش رو درسا خواب بود و منم یا در حال گریه و زاری بودم یا دعا میکردم برای سلامتی همسرم و تموم شدن سختی ها .

شبی که قرار بود LP انجام بشه به درخواست همسرم پیشش موندم و تو سختی کنارش بودم خداروشکر همه چیز به خوبی پیش رفت و مشکلی پیش نیومد جواب آزمایشش که اومد گفتن که فشار مغزی همسرم بالاست و با این شرایط عمل کردنشون ریسک بالایی داره و ممکنه باعث بشه بیناییشون به خطر بیفته ،خلاصه عمل به تعویق افتاد و دارو تزریق کردن و قرص دادن و یه بار دیگه LP گرفتن و اجازه عمل دادن شب عمل تا دیروقت پیشش بودم و به سختی ازش جدا شدم ساعت دو بامداد رسیدم خونه  و تازه متوجه شدم که ای واااای درسا و داداشم وقتی بازی میکردن خوردن به همدیگه و چشم درسا سیاه شده بودو باد کرده بود ، خیلی ترسیدم و کلی گریه کردم که شوهرم بیمارستان من نمیتونم بالای سر بچه ام باشم و بچه ام اینطوری بلا سرش اومده و گریه میکردم و به خدا میگفتم خدایا بسه بسه تورو خدا به چی قسم بدم که بسه بلا رو ازمون دور کن خواهش میکنم شادی رو به زندگیم برگردون ، ساعت 4 خوابیدم و فردا ساعت هفت اول رفتم شاه عبدالعظیم و کلی دعا کردم و بعد راه افتادم بیمارستان اما شانس عمل زودتر شروع شد و دقیقا یک ربع دیر رسیدم و نتونستم همسرم و قبل عمل ببینم و این خیلی خیلی خیلی شرایط رو برام سخت کرد ...

وقتی رسیدم فقط از پرستار خواهش کردم کلاه لباس عمل رو که تبرک کرده بودم بهش برسونه و بعد با این خیال که میدونه من رسیدم و پشت در هستم آروم میشه آروم شدم ...

عمل همسرم 11 ساعت طول کشید و یک ساعت آخر دیگه تحمل اون شرایط برام سخت شد و همش منتظر بودم همسرم رو بیارن و ببینمش انتظارم به سر رسید آوردنش اماااااا چقدر سخت بود چقدر سخت بود دیدن مردی که تا دیروز تکیه گاهت بود تو اون حال و روز ،چشمهاش و بینیش ورم کرده بودن و یه لوله تو گلوش بود دستاش سرد بود خیلی سرد وقتی دستش رو گرفتم دستام رو فشار نداد وقتی اشک ریختم دستش رو نزد پشتم که نگران نباش ،حتی باهام صحبت نکرد ،چشماش باز نشد که تو چشماش نگاه کنم و آرامش بگیرم هیچی نبود هیچی برای دلخوشی نبود تا اون موقع من گریه نکرده بودم فقط نگاهش میکردم ، نگاه میکردم به مردی که شبیه عشق من نبود چقدر تو این چند ساعت تغییر کرده بود ،چقدر اذیتش کرده بودن خدایاااااا

از اتاق عمل تا بخش ICU مسیر کوتاهی بود که تو اون زمان من دنبالش رفتم دستش و پیشونیش رو بوسیدم و وقتی وارد بخش شد من پشت در نشستم و زار زدم واااای که چقدر همه چیز مثل یه کابوس بود مثل یه کابوس که آرزو داشتم زودتر تموم بشه .... اما نشد 

برگشتم خونه چون بودنم کمکی نمیکرد ،شب چند بار تماس گرفتم گفتن حالش خوبه وقت خواب باز زنگ زدم بیمارستان و گفتن که علایم حیاتیش زیاد خوب نیست و با کمک دستگاه نفس میکشه ....

بعد شنیدن این خبر اختیار از دست دادم و بلند بلند گریه میکردم درسا خیلی ترسیده بود و من نمیتونستم بیشتر از این خودم و کنترل کنم درسا مدام نوازشم میکرد و با گریه میگفت که نفس عمیق بکشم ...و دلم براش میسوخت و بیشتر گریه میکردم خدایا .... خدایا اگه اتفاقی برای همسرم بیفته من با درسا چیکار کنم ... این فکرای ترسناک خیلی حالم و بد کرده بود مادرم به زور بهم اب قند داد و یه قرص آرام بخش خوردم و فیلمهایی که از همسرم داشتم رو نگاه کردم و از خدا خواستم بتونم بازم ببینمش باهاش حرف بزنم و اونو ازم نگیره ...

به سختی صبح شد تماس گرفتم بیمارستان گفتن لوله رو از گلوش دراوردن ولی گویا حال خوبی نداشت ...

رفتیم بیمارستان...

با اصرار اجازه گرفتم برم تو و حالش رو بپرسم وقتی رفتم پرستارش گفت که به هوش اومده و آب سیب میخواد و تاکید کرده که آب سیب ازون بزرگها میخوام...

متوجه شدم که منظورش آب سیب شیرین هست ، نمیتونم خوب اون حالم رو براتون وصف کنم اما من گریه میکردم یه چیزی بین اشک شوق و اشک ناراحتی با گریه و حال بد از بخش خارج شدم هنوز نتونسته بودم همسرم و ببینم ...

رفتم بیرون و پشت در خواهرای همسرم و مادر همسرم منتظر من بودن و نگاهشون به من بود منم گریه میکردم و اونا ترسیده بودن به سختی با گریه گفتم حمید بیداره آب سیب میخواد و هق هق گریه کردم هرچند الان برام خنده داره کاری که انجام دادم آخه دیگه این گریه داشت؟؟؟؟؟ ولی اون موقع کنترل گریه سخت بود.

بعد ازاینکه اب میوه رو خریدن رفتم تو و دیدمش هنوز چهره اش باد کرده و متورم بود اما چشماش باز بود باهام حرف میزد، صداش فرق داشت و تو دماغی حرف میزد اما خداروشکر که حرف میزد من و میدید تو چشمام نگاه میکرد ،بهش کمپوت سیب دادم خورد انگار ضعف داشت چیزی نخورده بود ....

بعد هم بقیه اومدن دیدنش و من با عمه ام رفتم خونه شون غذا درست کردم نماز خوندم و برگشتم بیمارستان،اما اجازه ندادن که غذاش رو بهش بدم و گفتن باید ناشتا باشه که ببریمش MRI رفتم تو اتاقش که تو بخش بود و اونجا استراحت کردم خداروشکر که اونجا تک تخته بود و مزاحمی نداشتم گریه کردم و یکم دراز کشیدم رو تخت همسرم ساعت 11 بود که از ترس اینکه نکنه زودتر ببرنش MRI و من نباشم رفتم اون سمت و گویا همین طور هم شد داداشم هم ساعت و یازده و نیم رسید و دوتایی با کمک پرستار ها بردیمش تو امبولانس و رفتیم صادقیه برای انجام MRI اونجا یک ساعتی معطل شدیم تا نوبتمون شد بعد هم برگشتیم بیمارستان غذاش رو دادم که بهش بدن و خداحافظی کردم و برگشتم خونه وقتی رسیدم درسا خواب بود اما بیدارش کردم و کنارش خوابیدم و آرومتر شدم ....

قرار بود فردا صبح ببرنش تو بخش و میتونستم راحت تر ببینمش خوشحال بودم رفتم پیشش اما انقدر درد داشت که خیلی سرد و مثل غریبه باهام رفتار میکرد، به خودم میگفتم همین که خوبه چشماش بازه کافیه برام .

این روزهای سخت گذشت مرخص شد اومد خونه ولی نمیتونست خوب بخوابه سردرد هاش شروع شد دوبینی که داشت بد تر شد و دوباره رفت پیش دکترش و دکتر بهش دارو داد و نزدیک عید بود همه مشغول خرید لباس و خونه تکونی و نو کردن وسایل بودن و من مشغول میزبانی از مهمونای خونده و ناخونده ای که برای عیادت میومدن ...

دست اخرم سال نو شد و من گریه میکردم به حال و روزم به اوضاع زندگیم ......

دو روز حال حمید بهتر میشد و تا میومدیم شاد بشیم و بخندیم یهو یه اتفاقی میفتاد و باز میرفتیم تو هم و غصه دار میشدیم الان فروردین تموم شده ولی بازم روزگار ما به سختی میگذره و هنوزم ازین گرفتاریهای لعنتی خلاص نشدیم ..

منم که فعلا کار و گذاشتم کنار و کارهای خونه و بچه داری و مریض داری و خریدای خونه رو انجام میدم و روحی و جسمی خستم...

برامون دعا کنید تا زودتر برگردیم به روزهای خوب ..

ممنون که با ما بودین 

نوشته شده در يکشنبه 3 ارديبهشت 1396ساعت 15:05 توسط مامان آرزو |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

جدید ترین عکس درسا برای دوستای گلمون همین دیروز گرفتیمش چشمک

دختر که داشته باشی 
انگار خودت را با دست خودت پرورش میدهی...
انگار مادری را از کودکی تجربه میکنی... 

دختر است ، از کودکی آفریده شده برای مادری ،آن هنگام که
عاشقانه موهای عروسکش را شانه میزند و قربان صدقه های مادرانه اش را نثار عروسکش میکند،
لالایی برایش میخواند و به رویش میخندد... 

دختر است ،آفریده شده تا از کودکی از عزیزانش مراقبت کند،آن هنگام که 
خسته از مشغله های روزانه کنارت می نشیند و دستهایت را با دستهای کوچکش نوازش میکند... 
وقتی حتی نه پدر و نه همسر دردت را نمی فهمند ،به چشمهایت خیره میشود و می گوید :مامان چرا خوشحال نیستی ؟!

دختر که داشته باشی باید غمت را پنهان کنی،بغضت را فرو بری و بخندی،راحت با غمت می شکند...او مادر آینده است باید یاد بگیرد صبور و آرام باشد...

هنوز بر این باورم خداوند زنی را که دوست داشته باشد تاج مادری بر سرش می گذارد ،ولی... آن هنگام که عاشق زنی باشد به او دختر هدیه میدهد..
هر سال،روز  مادر آفریدگار را برای هدیه بی نظریش شکر میکنم ...و این هدیه با ارزشترین هدیه همه عمرم خواهد بود

دختر که داشته باشی،
با خود تصور می کنی
پیچ و تاب شانه را در نرمی موهای طلایی اش 
-وقتی کمی بلند تر شوند-
و کیف عالم را می بری 
از انعکاس تصویر خرگوشی بستنشان

دختر که داشته باشی،
خیال می کشاندت به بعد از ظهر گرم روز تابستانی
که گوشواره های میوه ای از گیلاس های به هم چسبیده 
به گوش انداخته اید
-همان هایی که هر که بیاویزدشان از شادی لبریز می شود 
و خنده ی از ته دل امانش را می برد-

دختر که داشته باشی 
انتظار روزی را می کشی که با هم
بنشینید در حیاط خانه مادربزرگ
و گل های یاس سفید و زرد به رشته درآمده
گرانبهاترین گردن آویز دنیا شود 
که بیندازیش به گردن دخترت

دختر که داشته باشی 
گاهی دلت می لرزد از فکر اینکه
روزی بر شانه مردی دیگر
-غیر از پدرش-
تکیه می زند

دختر که داشته باشی
خیال بوی خوش بیسکوئیت های "با هم قالب زده"
دلتنگت می کند به آمدن آینده
به رونق آینده آشپزخانه

دختر که داشته باشی 
انتظار شیرین زبانی اش را می کشی و پرحرفی اش!

دختر که داشته باشی
مادرتر می شوی

دختر که داشته باشی
خوشبخت تر...

نوشته شده در يکشنبه 31 مرداد 1395ساعت 17:13 توسط مامان آرزو |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

سلام

ماه هاست که تمام خاطراتت تو ذهنم ماندگار شده و حتی خیلی هاش فراموشم شده خطاخیلی ناراحتم خیلی ناراحتم از دست خودم که تو روزمره های زندگی گم شدم و فراموش کردم که خاطراتت رو ثبت کنم تا برای همیشه ماندگار بشه و بتونم لحظه لحظه روزهای زندگیت رو برات به یادگار بگذارم که اگر روزی روزگاری من نبودم که برات تعریفشون کنم تو بدونی که اون وقتها که کوچیک بودی چقدر ناز و بامزه بودی و چقدر شیرین زبونی می کردی غمگین

دردونه من شیرین زبونیهات مثل خرابکاریهات تمومی نداره و خداروشکر میکنم که سالم و سلامتی و به این دو کار ادامه میدی خلاقیت همچنان تو وجودت موج میزنه و علاوه برخرابکاری یکسری وسایل جالب میسازی که حتی تو اوج عصبانیت هم اول ازش عکس میگیرم بعد دعوات میکنم خندونکخنده

عسل شیرین زبون من خیلی از کلمه ها رو هنوز نمیتونی بگی و با گفتنش کلی منو میخندونی و گاهی اوقات چندبار تکرار میکنی و بعد با عصبانیت شروع می کنی به توضیح دادن تا من متوجه بشم ....

چند روز پیش هی میگفتی که نساسه میخوام و من که کلا حواسمم نبود هرچی تکرار کردی متوجه نشدم چی میگی و اخر عصبانی شدی گفتی ای بابا وقتی دیشب بابا چایی نخورد چی براش درست کردی ازونا راضی

یه بارم از کنار یه جایی رد شدیم و تو هی گفتی چرا اونجا اِشَ شانی اونجا بود و من و بابا هرچی فک کردیم هیچی به ذهنمون نرسید تا اینکه برگشتیم و تو نشونمون دادی خندونکبله دختر نازدونه من میگفت آتش نشانی محبت با اینکه خیلی ها بعد گفتن این کلمات بهت میخندن و از ته ته ته قلبم ناراحت میشم و گاهی بغض میکنم اما عاااشق اشتباه گفتن این کلماتتم عشق من ،وقتی حس میکنم هنوز بچه ای و بزرگ نشدی تمام خرابکاریهات به نظرم شیرینتر میاد و ارزو میکنم این روزها ارومتر بگذره ولی درست شش ماهی میشه که زندگی ما افتاده روی دور تند و من انقدر غرق کار و زندگی و خانه داری شدم که یادم رفته یک مادرم سکوت

هرچند وقتی کار میکنم برای تو و داشتن یک زندگی بهتر هستش اما باز هم هرروز بیشتر افسوس میخورم که انقد به کارم وابسته شدم که نمیتونم بذارمش کنار و یک روز بدون فکر به کار و هیچ کس و هیچ چیزی رو فقط و فقط با تو بگذرونم متنظر

ممنونم از دوستای گلمون از همراهان عزیزمون که تو تلگرام جویای احوالت شدن ممنونم از زهرا جون و طلوع جون  و یکی دیگه از دوستای گلمون که اسمشون خاطرم نیست که نه تنها همیشه خواننده وبلاگ و خاطراتت هستن بلکه امروز باعث شدن که من دست از تنبلی بردارم و بین این شلوغی های زندگی یه وقتی برای نوشتن خاطراتت بذارم امیدوارم که این شروع دوباره باعث بشه گذشته رو جبران کنم و خاطراتت رو زودتر بنویسم که فراموشم نشه

میخام خاطرات ننوشته رو بنویسم

میخام گذشته رو جبران کنم 

روزهایی که نتونستم برای درسا و خاطراتش وقت بذارم

درسای نازم منو ببخش که برات از مادری کم گذاشتم 

منو ببخش دخترم

 

نوشته شده در جمعه 8 مرداد 1395ساعت 22:04 توسط مامان آرزو |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

دخترکم الان که دارم خاطرات اسفند ماه رو مینویسم درست 8مرداد 95 هستش ساعت 10 و 22 دقیقه شب که بابایی بیرونه و شما داری سی دی هری پاتر رو برای خودت میذاری خندونک

باعکس ها جلو میریم شاید یه چیزایی از اون روزها یادم اومد و نوشتمخسته

اون وقتها هر وقت که میرفتیم حمام شما وان رو پر از کف میکردی و توش میخوابیدی و بازی می کردی و وقت رفتن هم کلی گریه و توروخدا تورو خدا راه مینداختی سکوت

یه عکس دیگه از خواب درسای نازم طبق روال هرماه که تو عکسهاش هست 

کشتی گرفتن درسا طلا با اسب بادیش 

زورو کوچولوی من بوس

اون روزها یادمه که هرروز از خواب پامیشدی این وسایل و برمیداشتی و با اسبت این طرف و اون طرف میرفتی و همه اش یا زورو میشدی یا لولیتا خنده

اینم یه عکس دیگه از یک روز دیگه و درسا خانم که لولیتا شدن راضی

فرشته کوچیک مامان که روی بالشت مبل خوابش برده 

اینم عکس از زاویه دور و درسا خانم خوشگل و خوابالو چشمک

این عکس خواب صرفا عکس خواب دخملی نیست یکی از روزهای اسفند ماه النگوهای دخملی رو از دستش دراوردیم و بردیمش خونه مامان طاهره و با باباحمید رفتیم بازار تا براش النگو بخریم و خیلی ام غصه خورد که چرا النگوهاش رو درمیاریم و کلی سفارش کرد که النگوی زیاد برام بخرید خیلی زیاد و اینم عکس همون روز بعد از برگشته که درسا خانوم النگوهاشو دستش کرده بود و کلی خوشحال بود که النگوی زیاد داره محبت

یه روز که ناناسی همه عروسکهاشو دورش جمع کرد و خوابید 

و عروسکاش هم لباس خودشو پوشیدن 

خونه مامانی درسا عینک زده جقله 

درسا بعد دیدن لباسهای عید مامان و بابا که انقد ناراحت شد که چرا برای درسا لباس نگرفتیم که همه رو پوشید شلوار بابایی کفش بابایی لباسای مامان کیف مامان همه رو یکی یکی باز کرد و پوشیدشون 

استفاده از جعبه کفش بابایی برای بازی 

اینم ژست درسای نازم 

وااای که وقتی کفش و بادست بلند میکرد میذاشت روی اون یکی و باز پاشو میکرد توی کفش چقدر خنده دار بود واقعا جاتون خالی و یادش بخیر

خب اینم یه عکس با کیف مامان چیزی از قلم نیفته یه وقت خنده

روز بعد خرید لباس برای نازگل مامان 

فروشگاه و درسا خانوم کنار باب اسفنجی که خیلی ذوق کرده بود 

عکسهای 39 ماهگی درسای گلم به پایان رسید و متاسفانه چیز خاصی ازاون روزها یادم نمونده که بنویسم سکوت

نوشته شده در 1 فروردين 1395ساعت 22:21 توسط مامان آرزو |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

سلام به درسای 38 ماههههه خودم 

سلام به دوستای گلم 

ممنون از محبتتون و پیامهای بسیاااارتون تو تلگرام که ازم خواسته بودین هرچه زودتر آپ کنم و شما رو از دلتنگی دربیارم و شرمنده که فرصت نشد زودتر از این خدمت برسم و خاطراتمون رو ثبت کنم و شما رو از بی خبری دربیارمامیدوارم که مارو به خاطر تاخیرر بسیار زیادمون ببخشین ایشالا که از سال جدید تاخیر نداشته باشیم و همیشه به روز باشیم 

درسای سه سال و دوماه و پنج روزه من و خونه ای که برام تزیین کرده

یه روز خوووب زمستونی که درسا با چهره ای شاد وخندان از خواب بیدار شد وقتی مامانی داشت از خواب بودنش استفاده میکرد و تند تند از کاهارش عکس میگرفت 

یه روزهایی که کارتون زورو پخش میشد و امیرحسین همه اش زورو میشد درسا گیرداد که براش ماسک زورو بخرم و باباحمید که الگوی ماسک رو روی کاغذ پرینت گرفت منم با نمد درستش کردم که پاره هم نشه و از اون موقع به بعد درسا به مدت یک هفته از خواب که بیدار میشد اول ماسک میزد و شمشیرش رو میکرد تو شورتش خخخخ و بعدشم میشست رو اسبش و میرفت به جنگ آدم بدها

زورو کوچولوی من 

ناناسی خوشجله درحال خوردن پشمک خخخخخخخ

شنبه دهم بهمن ماه 1394 یه اتفاق بسیااار بد برای من و درسا افتاد رفته بودم کارهام رو چاپ کنم و درسا رفت سمت در شیشه ای مغازه من همه اش حواسم بهش بود که کسی نیاد شیشه بخوره تو صورتش یا دستش بره لای در اما درسا طبق معمول هرچی بهش گفتم مراقب باش ،نرو سمت در و بشین روی صندلی گوش ندادتا اینکه یکی از در میره بیرون و درسا کنجکاو دستش رو میبره سمتی که در بسته میشه و دستش گیر میکنه وقتی جیغ کشید من انقدر هول کردم که نتونستم در و باز کنم اصلا یه جوری دستش گیر کرده بود و از هرطرفی که هل میدادیم در باز نمیشد که نمیشد خانومی که اونجا کارمیکرد اومد کمک و نشد که نشد درسا گریه میکرد منم جیغ میکشیدم خلاصه یکی از آقاهایی که درسا بهش میگه عمو اومد و کمکمون کرد و دست درسا رو از لای در دراوردیم من نشسته بودم کف مغازه و درسا رو تو بغلم گرفته بودم و وقتی به دستش نگاه میکردم اشک از چشمام سرازیر شد و واقعا دلم گرفت و کلی به خودم فحش دادم که چرا کار میکنم و چرا بچه رو باخودم میارم چاپخونه و......... واقعا بخیر گذشت خدایا شکرت

وقتی برگشتیم خونه درسا انگار اتفاقی نیفتاده راحت خوابید اما من تا چند روز واقعا ناراحت بودم و افسرده شده بودم 

درسای نازم تو خواااااب ناز من هنوزم عاااشق گرفتن عکسهای خواب از شمام گل نازم

عشقققققققق من فدای اون صورت خوشگلت بشه مامان 

یکشنبه 11 بهمن مامان شما رو گذاشت خونه عمه عصمت و رفت بازار یسری خرید کنه و برای شما دخمل طلا هم یه اسب خوشگل پونی خرید ازاونجا بهت زنگ زدم و پرسیدم کدوم رنگش رو میخای و گفتی بنفشش رو بگیرم برات عشقم ،فدات بشم که اسمش یادت رفته بود توآیلایت اسپارکر رو میخواستی ناناسی من 

اینم درسا و با کارتون مورد علاقه اش و شخصیت مورد علاقه اش

اینم دخملکم با اسب خوشگلش 

فداااااات بشه مامان 

چهارشنبه 14 بهمن ماه دایی فسقلی با مامانی اومدن خونمون و شما دوتا کلی شیطونی کردین 

درسا و نقاشی قشنگش

دوشنبه 19 بهمن وقتی از خونه اومدیم بیرون دیدیم وااااااای چه برف قشنگی داره میاد شما هم کلی کیف کردی خلاصه که تو اوج وقتی که برف میومد و همه جا سفید شده بود تو ماشین بودیم و کلی لذت بریدم و شما هم کیف کرده بودی عشق مامان 

درسای مامان مشغول تماشای تلویزیون 

مامان فدات بشه که محوو کارتون شدی

22 بهمن سالگرد شهادت عموی بزرگت بود که دعوت شده بودیم برای شام خونه مامان ملک و بالا بودیم که وقت جمع کردن سفره بشقابی که دست مامان ملک بود خورد تو صورتت و ابروت خون اومد کلی منو ترسوندی و بعدشم هنوز جاش مونده 

اینم از شیطونی های دختر خوشگل ما 

ناناسی خوشگلم که گرمش شده و تو زمستون لباس تابستونی پوشیده

فداااااای لبای خوشگلت بشم 

ناناسی مامان لالاییده 

اینم ناناسی من که این مدلی خوابیده خخخخخخخ

عشششششششششششششقم

بازم مامانی میخاد از کارهاش عکس بگیره و ناناسی اومده که ازونم عکس بگیرم 

یه حسنی که این سفارش گرفتن من و عکس گرفتنام داره اینه که درسا خانوم کلی با تم های مختلف اشنا میشه و باهاشون بازی میکنه 

درسا مثلا دستکش دستش کرده و لولیتا شده ( خانومی که تو کارتون زورو هستش)

وقتی درسا خانوم خسته میشه هرجا که بشه میخواااااابه خخخخ

ناناسییییییییییی من 

اینم هاپوی درسا خانم با لباسهای خوشتلش 

ناسی خانم که گیرداده تو ماشین ازخودش و سگ جینوش عکس بگیرم 

اینم اولین لباس عید درسا خانوم که براش اینترنتی خریدم 

نوشته شده در دوشنبه 3 اسفند 1394ساعت 22:0 توسط مامان آرزو |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 48 صفحه بعد